

یادبود معاونت فرهنگی وفوق برنامه
دانشگاه علوم پزشکی تبریز-۱۳۸۹
*این منطقه پیش از انقلاب براى مجذومین طراحی شده بود که پس انقلاب با مرتفع شدن بیماری جزام به روستا تبدیل شد
بسمه تعالي
22/7/1388
جناب آقاي دکتر خليلي
رياست محترم دانشگاه علوم پزشکي تبريز
با سلام و امتنان
عنايت به بذل مساعي خاص حضرتعالي در رفع حوائج خانواده هاي مجذومين و دغدغه آن بزرگوار درتحقق ارتباط ملموس مسئولين با اين قشر، از اينرو بنمايندگي، ضمن قدرشناسي وسپاسگذاري اهالي باباباغي، آرزوي مداومت اين روحيه براي حضرتعالي و پيروي ديگر مسئولين از راه صواب رفته شما را مسئلت دارد.
با تجديد احترامات:
هيئت امناي مسجد جامع باباباغي
شوراي حل اختلاف باباباغي
این شعر رو عارف 83سال پیش وقتی گفت که سلیمان نظیف پان ترکیست مشهور برای اولین بار ادعای ترک بودن زرتشت رو کرد و حتی ادعای این رو کرد که ایران اذربایجان رو اشغالکرده
زعشق اتش پرویز انچنان تیز است که یک شراره سوزان سوار شبدیز است
سوار باد چو اتش شود کجا محتاج دگر به نیش رکاب است و نوک مهمیز است
زعشق اذرابادگانم ان اتش نهان به سینه و در هر نفس شرر ریز است
چه سان نسوزم و اتش به خشک و تر نزنم که در قلمرو زرتشت حرف چنگیز است
زبان سعدی و حافظ چه عیب داشت که اش بدل به ترک زبان کردی این زبان هیز است
رها کنش که زبان مغول و تاتار است زخاک خویش بتازان که فتنه انگیز است
دچار کشمکش و شر فتنه ای زین ان الی الابد به تو این زبان گلاویز است
به دیو خوی سلیمان نظیف گوی که خوب درست غور کن انقوره نیست تبریز است
ز استخوان نیاکان پاک ما این خاک عجین شده است و مقدس تر از همه چیز است
صبا به مجلس خائن پرست تهران گوی که پناه عارف تبریزی و تبریز است
شما خودتو اذری می دونی ولی هنوز نمی دونی که ایران شمالی اسم اذربایجان ما رو سال 1918 دزدیده همچنین یادتون باشه که اسم اون بالای ارس ایران شمالی نه اذربایجان شمالی چون اذربایجان دوتیکه نشده و همیشه زیر رود ارس بوده بلکه ایران که دو تیکه شده .
دكتر Fransva Fival در بين دانشجويان علوم آزمايشگاهي.
-------------------------------------------------------------------------------
در مورد آسايشگاه بابا باغي تبريز:
بيمارستان بابا باغی تبريز در سال 1312 با کوچاندن قريب هفتاد و پنج نفر جذامی مرد و زن از آرپادره سی اهر به قريه بابا باغی تبريز شكل گرفت. بيماران مذکور در چهل اتاق محقر 4×3 متر اسکان داده شدند و به تدريج ساير بيماران جذامی از شهرها و استانهای مختلف ايران به اين مرکز روی آورده و دور از انظار مردم کوته نظر در اين کانون محصور پناهگاهی يافته چند صباحی از باقيمانده ي عمر خود را در آرامش سپری كردند. قريه باباباغی روزگاری محل تفريح و شکار ناصرالدين ميرزا وليعهد قاجار در تبريز بود. هفتاد و پنج هکتار زمين تپه و ماهور قريه باباباغی در آن زمان به مبلغ ششصد تومان توسط شهرداری تبريز خريداری و جهت اسکان بيماران مجذوم کوچانده شده از آرپادره سی اهر اختصاص يافته بود. بيماران در آن زمان از نظر بهداشتی و درمانی وضع بسيار نامطلوبی داشتند. در آن سالها حصارى به ارتفاع ۳ متر و عرض يك متر دور بابا باغى كشيده بودند كه آن را بيشتر به زندان باستيل شبيه كرده بود تا آسايشگاه ، چرا كه اعتقاد آن زمان بر قرنطينه كردن بيماران جذامى و حبس كردن آنان استوار بود. افراد سالم اجتماع از جذام و جذامی می ترسيدند و بيماران جذامی نيز از بی مهری و ظلم و ستم تندرستان جامعه در عذاب بودند. با گذشت زمان و از خودگذشتگي پزشكان عاليقدري چون دكتر سيدمحمد حسيني مبين و همسر گراميشان خانم نشاط وثوقي و بعدها پيوستن دكتر فرانسوا فيوال و خواهران فرانسوي ، آن بيغوله ها و خانه هاي تاريك قديمي ، روشن و اميد به زندگي در بين جذاميان بابا باغي بيشتر شد. دكتر مبين در خصوص علت گرايش خود به مداواي بيماران جذامي چنين بيان نموده است: « دانشجوى سال پنجم پزشكى در دانشگاه تبريز بودم كه كتاب دكتر آلبرت شوايتزر با نام «در قلب آفريقا» به دستم رسيد. ديدم اين طبيب آلمانى ۱۸ سال از عمر خود را در ميان جذاميان مناطق مختلف آفريقا سپرى كرده و منشأ خدمات انسانى بزرگى شده است. اين كتاب تأثير شگرفى بر من نهاد و آرزو كردم من هم بتوانم در اين عرصه به هموطنان خود خدمت كنم لذا گرايش به سوى بيماران جذامى و درمان آنان از دوران دانشجويى در من ايجاد شد ». خانم وثوقی كه ليسانسيه مامايي است ساليان سال مسئوليت اداره مهد کودک باباباغی و رسيدگی به بيماريهای زنان باباباغی را به عهده داشته و با امکانات ناچيزی که در آن زمان وجود داشت مانند ماماهای قديمی در منازل بيماران بچه های باغ را به دنيا آورده است به طوري كه بسياری از جوانان امروز باباباغی او را بنام آنا (مادر) خطاب می کنند و همچون مادر دوستشان دارند. با احداث پرورشگاه کودکان به سرمايه چند نفر خير ، کودکان باباباغی سر و سامان يافته و در محيطی آرام و دور از محيط آلوده آسايشگاه تحت تعليم و تربيت قرار گرفتند. بيمارستان 198 تختی جذاميان باباباغی تبريز به همت کليه پزشکان و پرستاران و خدمتگزاران از سوی وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی هم اكنون به عنوان بيمارستان درجه يک در سطح کشور ارزيابی شده است. آسايشگاه بابا باغي هم اكنون علاوه بر اين بيمارستان امكانات متنوع ديگري براي زندگي عادي بيماران جذامي و خانواده ي آنها اعم از مدارس مختلف ، كتابخانه ، سردخانه ي مواد غذايي و رستوران و حمام و ... فراهم نموده و تکيه گاهي مطمئن برای رتق و فتق امور درمانی همه جذاميان کشور شده است."
دكتر مبين كه تمامى جوانى خود را با عشق و علاقه صرف درمان جذاميان كرده است، مى گويد: «هيچ لذتى بالاتر از خدمت به خلق خدا نيست ...»
-------------------------------------------------------------------------------
سازمان بهداشت جهانی سال 2000 ميلادی را سال حذف جذام در دنيا اعلام کرده است. كشورهايي که تعداد جذاميانشان از يک در ده هزار نفر کمتر باشد ديگر جذام خيز تلقی نمی شوند. در کشور ما ميزان بيماري جذام به يك نفر در صدهزار نفر جمعيت کشور رسيده است. بنابراين با برنامه ريزيهای علمی و بهداشتی در مناطق آلوده کشور و بيماريابی در مدت كوتاهي به مرحله ريشه کنی اين بيماری خواهيم رسيد
عطالله مهاجراني در"مکتوب" با اشاره به خاطره اي از دوران وزارت خود، آرزو مي کند که اي کاش هر کس در هر جايي که هست، کارش را به درستي انجام دهد:
سال ها پيش رفته بودم به اردوگاه نگهداري بيماران جذامي در تبريز...خاطره غريبي بود...ديدن راهبه هاي اروپايي که ساليان سال است در خدمت جذاميان عمر مي گذرانند و فارسي را هم با لهجه آذري حرف مي زنند.رفتم مدرسه ابتدايي کودکان جذامي ها.مدرسه مثل يک زباله داني در ميان باغ بود. تار و غبار گرفته. کثيف، آن چنان که نفست بند مي آمد.در دفتر مدرسه با مدير مدرسه صحبت مي کردم. گفت علوم سياسي خوانده، شروع کرد به تحليل مسايل ايران و جهان.
گفتم: مي دوني مهمترين مساله جهان چيه؟
چند مساله اي را بر شمرد. مدام مي گفتم نه! از اون مهمتر هم هست. دست آخر پرسيد :کدوم مساله؟. گفتم: مدرسه باباباغي! تو بايد يه اين مدرسه برسي. اگر به جاي تو بودم. با کمک بچه ها مدرسه را جارو مي کردم. رنگ مي زديم. از آموزش و پرورش کمک مي گرفتم...تو برادر عزيز به درد اين مدرسه نمي خوري. تو بايد رييس بشي... آن مدير مدرسه باباباغي تنها نمانده است. انگار مدرسه و مدير تکثير شده است.
قرار بود بعد از اتمام مراسم از همديگه جدا بشيم و هر يك راهي ديار خود گرديم اما وقتي نگاه ملتمسانه مجيد را ديدم كه به چشمام زل زده و سرش را كمي به پهلو خم كرده، در اعماق نگاهش فرو رفتم و اين التماس با هم بودن، به من هم سرايت كرد، خواهششو قبول كردم. قرار شد بعد از مراجعت به شهري كه ساكنش بود، دسته جمعي به جنگلي موسوم به فيروزه بريم كه ميگفتن داراي باغ هاي گيلاس فراواني هست. در اثناي راه به تابلويي برخورديم كه نوشته شده بود: بهكده 3 كيلومتر. آقاي راننده كه مرد ميانسالي بود و از قرار معلوم معلم هم بود، گفت: «اينجا محل نگه داري بيماران جذامي هست. جذامي هاي سراسر كشور را به اينجا منتقل مي كنن، يكي از همكارانم در اين محل مشغول به خدمت هست اگر مايل هستيد نزدش برويم تا خستگي راه مقداري فروكش نمايد.» خستگي راه از يك طرف و اشتياق ديدن بيماران دردمند از طرفي ديگر باعث شد تا با پيشنهادش موافقت كنيم. وارد جاده اي خاكي شديم كه وضع خوبي نداشت و مرتب به اين طرف و اون طرف تكان ميخورديم بعد از طي مقداري راه به راننده گفتم: فكر كنم شيش كيلومتري اومديم پس چرا نميرسيم. بهم گفت: منم تعجبم از همينه. بهش گفتم حتما تابلويي كه ديديم دستكاري شده و قبل از 3 يه عددي حذف شده. همگي آرزو كرديم عدد حذف شده از يك بيشتر نباشه. آرزومون با واقعيت مطابق گشت و وارد روستايي بزرگ يا شهري كوچك شديم. وقتي وارد شديم، به تني چند از بيماران برخورديم كه علائم جذام در چهره شان نمايان بود. از چند نفر محل سكونت ميزبانمان را پرسيديم و با راهنمايي ايشان رسيديم به منزل مورد نظر. همكار آقاي راننده با رويي باز ما را پذيرفت و از ما پذيرايي كرد. چند نفر از همسايگانش هم آمدند و در مورد وضع زندگيشان با هم گفتگو نموديم. بهمون گفتن: تعدادي از بيماران كه احتمال سرايت بيماريشان هست، در قرنطينه هستند و بقيه كه اين احتمال در آنان وجود ندارد محدوديتي براي آنان در قبال رفت و آمد وجود ندارد. سپس از چگونگي حمايت مسئولات دولتي جويا شديم. كه ناگاه يكي از همسايگان كه تا آن لحظه ساكت بود و از بقيه هم مسن تر بود لب به سخن گشود و گفت: «قبل از پيروزي انقلاب هر ساله علياحضرت شخصا به اينجا مي آمد و به بچه هامون هديه ميآورد و ازشون دلجويي ميكرد. اما پس از انقلاب ارتباط عاطفيي كه بين ما و مسئولان حكومتي بود از بين رفت.» سخنانش بوي شكايت داشت. پس از شنيدن سخنانش به فكر فرو رفتم و به خودم گفتم: ما كه اين همه ادعاي اجراي دستورات خدا را داريم و آياتشو تلاوت مي كنيم چرا نسبت به مهمترين دستورات اسلام اين قدر بي تفاوت هستيم. چرا به قرآني كه ميخوانيم عمل نميكنيم قرآني كه در جاي جاي آن آمده: «ذوي القربي و اليتامي و المساكين».
ما كه هر سال از آناني كه توانسته اند فزوني دانش خود را بر جهانيان ثابت كنن و يا وزنه هاي چند صد كيلويي را بالاي سرشون ببرن و قويترين مرد دنيا شناخته بشن تجليل ميكنيم و براشون مراسم بزرگداشت برگزار ميكنيم و بهشون هديه ميديم اما با ضعيفترين مردمان كه نيازشون به دلجويي بيش از بقيه هست سال به سال ارتباطي نداريم. كاش فاصله ما با اين بينوايان همان ده كيلومتري بود كه محو شده بود. كاش....
اما حكايت اين فاصله ها شنيدنش هم براي خيليا خوشايند نيست. كساني كه ياد گرفته اند هميشه ارتباطشونو با افرادي استحكام بخشند كه يه پله از خودشون بالاترن.
پي نوشت:
اگر جوياي وضع كنوني اين روستا و مقايسه آن با دهه هاي قبل و همچنين تصميمات اتخاذ شده در مورد آنان هستيد، لينكهاي زير را كه به ترتيب اولويت قرار دادم، كليك كنيد.
http://www.leprosy.ir/irjozam.htm
http://magiran.com/npview.asp?ID=1394933
بابك خرمدين و پانتركيسم
گروهي ناآگاه مذبوحانه در پي جعل هويت تركي (يعني نسبت دادن او به زردپوستان آسياي ميانه) براي بابك خرمدين٬ يكي از ستارگان تابناك تاريخ اين سرزمين جاويد (ايران) هستند.
از آن جا كه هيچ سندي از زبان تركي بر سنگ٬ چرم٬ پوست٬ كاغذ٬ و گل حتا پيش از دوران ايلخانيان از آذربايجان وجود ندارد، تجزيه طلبان بيگانهپرست چارهاي جز روي آوردن به ادعاهاي پريشان و بيخردانه براي پنهان و پوشيده ساختن تهي دستي و فقر هويتي خود ندارند، كه يكي از نمونههاي آن، ترك خواندن بابك خرمدين است.
1. تبار/نژاد بابك:
در اين باره، به ذكر دو سند بسنده ميكنيم.
سند نخست از آن ابن حزم، مورخ عربتبار است
الفصل في الملل والأهواء والنحل، ص ۱۹۹.
«أن الفرس كانوا من سعة الملك وعلو اليد على جميع الأمم وجلالة الخطير في أنفسهم حتى أنهم كانوا يسمون أنفسهم الأحرار والأبناء وكانوا يعدون سائر الناس عبيداً لهم فلما امتحنوا بزوال الدولة عنهم على أيدي العرب وكانت العرب أقل الأمم عند الفرس خطراً تعاظمهم الأمر وتضاعفت لديهم المصيبة وراموا كيد الإسلام بالمحاربة في أوقات شتى ففي كل ذلك يظهر الله سبحانه وتعالى الحق وكان من قائمتهم سنبادة واستاسيس والمقنع وبابك وغيرهم »
برگردان به پارسي:
«پارسيان از نظر وسعت و ممالك و فزوني نيرو بر همهي ملتها برتري داشتند٬ و خود را برترين ذات بشري مي دانستند و خود را آزادگان نام نهاده و اقوام ديگر را بندگان ميشمردند. چون دولتشان بر افتاد و عرب كه نزد آنها دونپايهترين قوم جهان بود بر آنها مستولي گرديد اين امر بر آنها گران آمد و خود به مصيبت تحمل نشدني روبرو يافتند٬ و بر آن شدند كه با راههاي مختلف به جنگ اسلام برخيزند. ولي هربار خدايتعالي حق را نصرت داد. از جمله رهبران آنان (= ايرانيان) سنباد٬ مقنع٬ استادسيس٬ بابك و ديگران بودند».
در دومين سند نيز بابك خرمدين به صراحت پارسي خوانده شده است. سعيد نفيسي مينويسد (117-116):
«سرزميني كه بابك خرم دين در آن سالها فرمانروايي داشته از سوي مغرب همسايه ي ارمنستان بوده و بابك در ارمنستان نيز تاخت و تازهايي كرده است به همين جهت با شاهان ارمنستان رابطه داشته و تارخ نويسان ارمني آگاهيهاي چندي درباره وي داده اند. از آن جمله يكي از كشيشان وارداپت واردان يا وارتان كه در 1271 ميلادي و 670 قمري در گذشته در كتابي كه بنام «تاريخ عموم» نوشته و از مآخذ پيش از خود بهره مند شده است، مطالبي دربارۀ او دارد. ارمنيان نام بابك را گاهي «باب»، گاهي «بابن» و گاهي «بابك» ضبط كرده اند. وارتان در حوادث سال 826 ميلادي و 211 قمري مي نويسد: «درين روزها مردي از نژاد ايراني به نام باب كه از بغتات) بغداد) بيرون آمده بود بسياري از نژاد اسماعيل (ارمنيان در آن زمان به تازيان اسماعيلي و از اسماعيلينژاد مي گفتند) را به شمشير از ميان برد و بسياري از ايشان را برده كرد و خود را جاودان مي دانست. در جنگي كه با اسماعيليان كرد به يكبار سي هزار تن را نابود كرد. تاگغارخوني آمد و خرد و بزرگ را با شمشير از ميان برد. مأمون هفت سال در سرزمين يونانيان (خاك روم) بود و دژ ناگرفتني لولوا را گرفت و به بين النهرين بازگشت ...»
در اين قطعه به صراحت به نژاد (يعني تبار) ايراني بابك خرمدين اشاره شده است. شايسته است كه گفتار اين منبع را بيشتر شكافيم. اين منبع در سال 1919 ميلادي به فرانسوي نيز برگردانده شده است و استاد نفيسي بخشهايي از آن را به فارسي از فرانسه ترجمه كرده است. مشخصات اصل فرانسوي اين منبع چنين است:
La domination arabe en Armènie, extrait de l’ histoire universelle de Vardan, traduit de l’armènian et annotè , J. Muyldermans, Louvain et Paris, 1927.
در كتاب ياد شده، قطعهي ارمني مذكور چنين ترجمه شده است (ص 119):
"En ces jours-lá, un homme de la race PERSE, nomm é Bab, sortant de Baltat, faiser passer par le fil de l’épée beaucoup de la race d’Ismayēl tandis qu’il.."
در زبان ارمني٬ پارسي را از ديرباز همانند امروز «پارسيك» مي گويند كه در ترجمه فرانسوي منبع نامبرده نيز بهPERSE ترجمه شده است، و در فارسي، استاد نفيسي همان ايراني را گزينش كرده است.
گزارش اين منبع همزمان ارمني، سندي صريح و آشكار مبني بر پارسيك (در ارمني يعني پارسي كه تلفظ پهلوي واژه پارسي است) تبار بودن بابك خرمدين است.
بيگانهپرستان در برابر اين دو سند صريح چيزي براي گفتن ندارند و حتا كوچكترين مدركي نيز در دست ندارند كه نشان دهد زبان آذربايجان در زمان بابك يا پس از زمان وي تركي بوده است. حتا تا 800 سال پيش نيز نمونه و اثري از اين زبان در آذربايجان وجود نداشته است.
اما جالب است بدانيد كه دشمنان بابك غالبا مزدوران ترك خليفه بودند: اشناس٬ ايتاخ٬ بوغا و... خود خليفه معتصم هم تركزاد بود (يعني مادرش ترك بود). البته افشين، سرداري كه بابك را دستگير نمود، از آسياي ميانه بود( و تبار وي يا سغدي بوده است يا غير ايراني. در اين راستا بيشتر پژوهش نياز است ولي به گمان اين نگارنده زادبوم وي، اسروشنه، نيز در آن دوران، سده سوم ق.، هنوز تركزده نشده بود تا فرماندار آن منطقه نيز بخواهد ترك باشد. نگارنده هنوز نظر قطعي در اين مورد نميتواند بدهد.).
به هر رو، ميبينيد كه جهالت و ناداني بيگانهپرستان تا به كجا رسيده است كه با وجود چنين اسناد صريحي كه بابك را ايراني/پارسي خواندهاند٬ اينان گمان ميكنند بابك ترك بوده و براي چيره ساختن زبان تركي ميجنگيده است! در حالي كه دشمنان بابك مزدوران ترك بودند و در حالي كه زبان تركي صدها سال بعد به وسيلهي زردپوستان آسياي ميانهاي مهاجر و مهاجم در آذربايجان گسترش داده شد. كهنترين آثار تركي نيز متعلق به مغولستان و سپس به زبان ايغوري مانوي هستند. آشكار است كه هيچ شباهتي ميان اين تركهاي اصيل و همميهنان تركزبان ولي غالبأ ايرانيتبار آذري وجود ندارد.
2. نامهاي جغرافيايي زمان بابك:
ابن خرداذبه در كتاب المسالك و الممالك مسافت آبادي ها را از اردبيل تا شهر بذ (جايگاه بابك) چنين معلوم كرده است: از اردبيل تا خش (به ضم خا و سكون شين) هشت فرسنگ و از آن جا تا برزند شش فرسنگ (پس از اردبيل تا برزند چهارده فرسنگ راه بود)، برزند ويران بود و افشين آن را آباد كرد، از برزند تا سادراسپ كه نخستين خندق افشين آن جا بود دو فرسنگ (پس از اردبيل تا سادراسپ شانزده فرهنگ بوده)، از آنجا تا زهركش كه خندق دوم افشين بود دو فرسنگ (پس از اردبيل هيجده فرسنگ فاصله داشته است)، از آن جا تا دوال رود كه خندق سوم افشين بود دو فرسنگ (پس از اردبيل تا دوال رود بيست فرسنگ بوده است) و از آنجا تا شهر بذ شهر بابك يك فرسنگ. از اين قرار از اردبيل تا بذ، شهري كه بابك در آن مينشسته، بيست و يك فرهنگ راه بود. (سعيد نفيسي٬ بابك دلاور آذربايجان، ص 33-32)
همهي اين نامهاي جغرافيايي ياد شده در اين شرح، پارسي هستند: اردبيل٬ سادراسپ٬ دوالرود٬ بذ٬ برزند٬ خش و...
ابنخردادبه، جغرافينگار سدهي سوم هجري، شهرهاي آذربايجان را چنين برميشمارد: «مراغه، ميانج، اردبيل، ورثان، سيسر، برزه، سابرخاست، تبريز، مرند، خوي، كولسره، موقان، برزند، جنزه، شهر پرويز، جابروان، اروميه، سلماس، شيز، باجروان» (المسالك و الممالك، ص 120-119؛ همچنين: ابنفقيه، مختصر البلدان، ص 128؛ ابنحوقل، صورة الارض، ص100-81)
كه باز بيشينه آنها ايراني و برخي نيز آسوري و ارمني هستند. بابك هم در شهري به نام بلالآباد به دنيا آمده است كه باز هم يك نام پارسي است. نام پدر بابك را مرداس (يك نام شاهنامهاي) ذكر كرده اند و نام مادرش را ماهرو. نام استاد بابك هم جاويدان پور شهرك است. ميبينيد كه هيچ كدام از اين نامها تركي نيستند. بديهي است اگر در آن دوران آذربايجان سرزميني تركنشين بود و مردماني تركزبان داشت، نامهاي جغرافيايي آن و نام مردمان آن، مانند تركمنستان، بايد تماما تركي ميشد، كه ميبينيم چنين نيست، و اين خود نكتهي ظريف ديگري است كه ايراني بودن زبان و تبار مردم آذربايجان و از جمله بابك خرمدين را اثبات و آشكار ميكند.
3. فراگير بودن و پراكندگي قيام خرمدينان و دين خرمدينان و دشمنان ترك بابك:
مولف مجمل فصيحي آغاز بيرون آمدن خرمدينان را در سال ۱۶۲ مينويسد و ميگويد: «ابتداي خروج خرمدينان در اصفهان و باطنيان با ايشان يكي شدند و از اين تاريخ تا سنه ثلماثه (۳۰۰) بسيار مردم به قتل آوردند»
كار خرم دينان چنان بالا مي گيرد كه نظام الملك در كتاب سياست نامه مي نويسد:
«چون سال دويست و هژده اندر آمد٬ ديگر باره خرم دينان اصفهان و پارس و آذربايگان و جمله كوهستان٬ خروج كردند...». ابن اثير هم در تاييد گزارش نظام المك در كتاب اللباب في تهذيب الانساب مي نويسد: (ترجمه از عربي) «در ۲۱۸ بسياري از مردم جبال و همدان و اصفهان و ماسبذان (لرستان) و جز آن٬ دين خرمي را پذيرفتند و گرد آمدند. و در همدان لشكرگاه ساختند». بنابراين قيام بابك محدود به آذربايجان نبوده است.
ابن اسفنديار در تاريخ طبرستان مي گويد: «مازيار بابك مزدكي و ديگر ذميان مجوس را عملها داد و حكم بر مسلمانان، تا مسجدها خراب ميكردند و آثار اسلام را محو ميفرمودند»
سپس درجاي ديگر ابن اسفنديار مي گويد:
«من (مازيار) و افشين خيدر بن كاوس و بابك هر سه از دير باز عهد و بيعت كرده ايم و قرار داده بر آن كه دولت از عرب بازستانيم و ملك و جهانداري با خاندان كسرويان نقل كنيم» (نفيسي، ص 57).
برخي ميخواهند با استناد به نظام المك بابك خرمدين را مسلمان اسماعيلي معرفي كنند ولي كارشان باطل است زيرا نه تنها بيشينهي مطلق اسناد را ناديده گرفتهاند٬ بلكه نظام الملك خود ميگويد: «از اين جا پيداست كه اصل مذهب مزدك و خرمديني و باطنيان همه يك است و پيوسته آن خواهند تا اسلام را چون برگيرند» و به صراحت ميان «خرمدينان» و «باطنيان» تفاوت قائل است و تنها چون هر دو بر دولت عباسيان ميشوريدند آنان را متحد دانسته اند.
ابوالفرج بن الجوزي در كتاب «نقد العلم و العلما اوتبليس ابليس» مي گويد:
«خرميان و خرم كلمه بيگانه است (يعني پارسي است) درباره چيزي گوارا و پسنديده كه آدمي بدان مي گرايد و مقصود ازين نام چيره شدن آدمي برهمهي لذتها ..و اين نام لقبي براي مزدكيان بود و ايشان اهل اباحت از مجوس بودند.»
ابن حزم مي گويد:
«والخرمية أصحاب بابك وهم فرقة من فرق المزدقية » (= خرميان ياران بابكاند و آن فرقهاي از فرقههاي مزدكيه است).
و در روضة الصفا آمده است:
آيين او (= بابك) را خرم ديني است (بلخي ، محمد بن خاوند شاه ؛ روضه الصفا ؛ تهذيب و تلخيص غباس زرياب ، تهران : اميركبير ، چاپ دوم ، جلد اول ، 1375 ، ص463 و رضايي ، عبدالعظيم ؛ تاريخ ده هزارساله ايران ، تهران : اقبال ، چاپ دوازدهم ، جلد دوم ، 1379 ، ص 235 ) هرچند كه از جزييات معتقداتاش آگاهي دقيقي در دست نيست، ولي آن چه مسلم است اين است كه خرم دينان افكار مزدكي در سر داشتند و به پاكيزگي بسيار مقيد بودند و با مردمان به نيكي و نرمي رفتار مي داشتند (عبدالحسين زرينكوب: تاريخ ايران بعد از اسلام، انتشارات امير كبير، 1379، ص 459)؛ و به هرحال قيام بابك ( سرخ جامگان) بر ضد ظلم و جور اعراب و غلامان ترك نژادشان كه با رفتارهاي نابهنجار خود مردم را به ستوه آورده بودند در سال 201 هجري آغاز گرديد و بيش از بيست سال به طول انجاميد . تركاني كه كودكان را مي ربودند و وبه اصرار و التماس پدران و مادران توجهي نمي كردند (حسينعلي ممتحن: نهضت شعوبيه، انتشارات باورداران، 1368 ص 300)، و به روز روشن ، زنان را به عنف به محله هاي بدنام مي كشيدند (همان، ص300)
براي كسب اطلاع بيشتر به اين منبع مراجعه نماييد:
http://www.azargoshnasp.net/famous/babak_khorramdin/mazdakism.pdf
دشمنان ترك بابك: معتصم (خيلفهي تركزاد، يعني داراي مادري ترك) و سرداران ترك معتصم: ايتاخ٬ بوغا٬ اشناس. گروهي بابك خرمدين و افشين را همپيمان دانسته و گروهي آن دو را از روز نخست دشمن دانستهاند. افشين از آسياي ميانه بوده است و تبارش ايراني ِ سغدي.
4. زبان آذربايجان
در زمان بابك زبان آذربايجان «فهلوي آذري» بوده است يعني گويشي بازمانده از زبان پهلوي ساساني كه در آذربايجان بدان سخن گفته ميشده است. اين گويش را در متون مختلف، «پارسي» (چون زبان پهلوي را پارسيك ميخواندند و دانشمندان هم امروز آن را پارسي ميانه دانند)، «آذري»، «فهلوي/پهلوي» و «رازي» (يعني منسوب به ري، كه اين اطلاق پيوستگي گويشهاي منطقهي فهله را با هم نشان ميدهد) خواندهاند.
ابن نديم در الفهرست مينويسد:
فأما الفهلوية فمنسوب إلى فهله اسم يقع على خمسة بلدان وهي أصفهان والري وهمدان وماه نهاوند وأذربيجان وأما الدرية فلغة مدن المدائن وبها كان يتكلم من بباب الملك وهي منسوبة إلى حاضرة الباب والغالب عليها من لغة أهل خراسان والمشرق و اللغة أهل بلخ وأما الفارسية فتكلم بها الموابدة والعلماء وأشباههم وهي لغة أهل فارس وأما الخوزية فبها كان يتكلم الملوك والأشراف في الخلوة ومواضع اللعب واللذة ومع الحاشية وأما السريانية فكان يتكلم بها أهل السواد والمكاتبة في نوع من اللغة بالسرياني فارسي
(= اما فهلوي منسوب است به فهله كه نام نهاده شده است بر پنج شهر: اصفهان و ري و همدان و ماه نهاوند و آذربايجان. و دري لغت شهرهاي مداين است و درباريان پادشاه بدان زبان سخن ميگفتند و منسوب است به مردم دربار و لغت اهل خراسان و مشرق و لغت مردم بلخ بر آن زبان غالب است. اما فارسي كلامي است كه موبدان و علما و مانند ايشان بدان سخن گويند و آن زبان مردم اهل فارس باشد. اما خوزي زباني است كه ملوك و اشراف در خلوت و مواضع لعب و لذت با نديمان و حاشيت خود گفتوگو كنند. اما سرياني آن است كه مردم سواد بدان سخن رانند).
مسعودي در التنبيه و الاشراف مينويسد:
فالفرس أمة حد بلادها الجبال من الماهات وغيرها وآذربيجان إلى ما يلي بلاد أرمينية وأران والبيلقان إلى دربند وهو الباب والأبواب والري وطبرستن والمسقط والشابران وجرجان وابرشهر، وهي نيسابور، وهراة ومرو وغير ذلك من بلاد خراسان وسجستان وكرمان وفارس والأهواز، وما اتصل بذلك من أرض الأعاجم في هذا الوقت وكل هذه البلاد كانت مملكة واحدة ملكها ملك واحد ولسانها واحد، إلا أنهم كانوا يتباينون في شيء يسير من اللغات وذلك أن اللغة إنما تكون واحدة بأن تكون حروفها التي تكتب واحدة وتأليف حروفها تأليف واحد، وإن اختلفت بعد ذلك في سائر الأشياء الأخر كالفهلوية والدرية والآذرية وغيرها من لغات الفرس.
(= پارسيان قومي بودند كه قلمروشان ديار جبال بود از ماهات و غيره و آذربايجان تا مجاور ارمنيه و اران و بيلقان تا دربند كه باب و ابواب است و ري و طبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابرشهر كه نيشابور است و هرات و مرو و ديگر ولايتهاي خراسان و سيستان و كرمان و فارس و اهواز با ديگر سرزمين عجمان كه در وقت حاضر به اين ولايتها پيوسته است، همهي اين ولايتها يك مملكت بود، پادشاهاش يكي بود و زباناش يكي بود، فقط در بعضي كلمات تفاوت داشتند، زيرا وقتي حروفي كه زبان را بدان مينويسند يكي باشد، زبان يكي است وگر چه در چيزهاي ديگر تفاوت داشته باشد، چون پهلوي و دري و آذري و ديگر زبانهاي پارسي).
هر اين دو سند ارزشمند به ايراني بودن زبان مردم آذربايجان تصريح ميكنند و به صراحت آنان را جزو ايرانيان (پارسيان) ميدانند.
5. نام بابك و تحريف آن بدست بيگانگان:
جالب آن كه بيگانهپرستان پانتركيست حتا ايراني بودن نام بابك را نيز برنتافته و آن را تبديل به «بايبك» كردهاند. در حال يكه چنين نامي در هيچ متني ديده نشده است و دوم اين كه «باي» و «بك» هر دو از يك ريشه هستند و تاكنون ديده نشده است كه يك نام مركب از دو واژهي هممعني پياپي باشد. از سوي ديگر، واژگان «باي» و «بايرام» و «بك» همگي ريشهي سغدي-ايراني (يعني از گروه زبانهاي ايراني شرقي) دارند كه به زبانهاي آلتايي وارد گشته است. نام بابك به آشكارا ايراني است و نام بنيانگذار سلسلهي ساساني نيز بوده است. اين نام در گلستان سعدي و ويس و رامين و در شاهنامه (۵۰) بار آمده است ولي حتا يك بار نيز چنين نامي در متون تركي ديده و يافته نشده است.
نام «بابك» همان معني پدر را ميدهد: (باب "پدر" + ـك "پسوند تحبيب")
پسر گفتش اي بابك نامجوي
يكي مشكلت ميبپرسم بگوي
(بوستان سعدي)
هر دو را در جهان عشق طلب
پارسي باب دان و تازي اَب.
(فرهنگ جهانگيري(
سديگر بپرسيدش افراسياب
از ايران و از شهر و از مام و باب
(فردوسي)
چو بشنيد بابك زبان برگشاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
(فردوسي)
وز باب و ز مام خويش بربودش
تا زو بربود باب و مامش
(ناصر خسرو(
نبد دادگرتر ز نوشينروان
كه بادا هميشه روانش جوان
نه زو پرهنرتر به فرزانگي
به تخت و بداد و به مردانگي
ورا موبدي بود بابك بنام
هشيوار و دانادل و شادكام
(فردوسي(
بلعمي نيز در كتاب خود از اردشير ساساني اين گونه ياد مي كند :«اردشير بن پاپك» و طبري هم: «اردشير بن بابك».
«بابك» هنوز در لهجهي خراساني همان معني پدر را ميدهد و «باوك» نيز در گويشهاي ايراني ديگر(مانند فيلي) همين معني را ميدهد.
نام پدر و مادر و استاد بابك:
در منابع موجود نام پدر بابك، مرداس (يك نامه شاهنامهاي) و اهل مدائن (پايتخت پيشين ساسانيان) دانسته شده، نام مادرش «ماهرو»، و استادش «جاويدان پور شهرك»، كه همگي ايرانياند.
6. اعتراف بيگانهپرستان و دشمنان ايران به ايراني بودن بابك.
هرچند در نزد اصحاب علم و تحقيق آرا و آثار نويسندگان بيگانهپرست پانتركيست فاقد ارزش و اعتبار است و نظريات آنان يكسره بر بنيان جعل و تحريف و دروغ و فريب شكل گرفته است، اما از آن جا كه ياوههاي آنان در نزد بيگانهپرستان جاهل داراي اهميت است، ناچار براي نشان دادن اعتراف خود آنان به ايراني بودن بابك، برخي از نوشتههاي آنان را در اين جا نقل ميكنيم:
جواد هيأت:
«اوغوزها {تركمانان} كه اجداد تركان آسياي صغير و آذربايجان و عراق و تركمنها را تشكيل مي دهند از اقوام ترك هستند و قبل از آن كه اسلام بياورند در شمال تركستان زندگي مي كردند.
اوغوزهاي جديد اجداد ترك زبانان تركيه و آذربايجان و تراكمنه را تشكيل مي دهند و از قرن ۱۳ به بعد٬ يعني بعد از مهاجرت به غرب و آميزش با ساير تركان (قبچاق٬ ايغور) و مغولها و اهالي محلي٬ لهجههاي تركي آناطولي و آذربايجاني و تركمني را به وجود آوردند (صفحهي ۱۰۱-۱۰۲). از قرن دهم ميلادي اوغوزهاي ناحيهي سيحون اسلام آوردند و از قرن يازدهم به طرف ايران و آسياي صغير سرايز شدند و از طرف مسلمانان به نام تركمن ناميده شدند به طوري كه بعد از دو قرن نام ترك و تركمن جاي اوغوز را گرفت. در ساله ۱۰۳۵ ميلادي٬ قسمتي از اوغوزها به خراسان آمدند و بعد از جنگ و جدال بالاخره خراسان را از غزنويان گرفتند و دولت سلاجقه را تشكيل دادند (ص 81)
پس بنا به اعتراف اين نويسندهي پانترك، تا سدهي يازدهم ميلادي هيچ تركي پا به ايران نگذاشته بود و لذا امكان ندارد كه آذربايجان از ابتداي آفرينش تركزبان باشد (!)، بل كه تركها چندين سده پس از اسلام توانستند به آذربايجان رخنه كنند.
«در گسترش اين مدنيت(اسلام) و فرهنگ عظيم الهي اقوام و قبايل تركزبان بي شك خدمات بي شائبه و صادقانه و افتخار آميزي دارند. تركان اسلام را مناسبترين دين و آيين نزديك به وجدان خود يافتند و قرنها دفاع از اسلام و گسترش ان را بر عهده گرفتند. سرتاسر تاريخ افتخار اميز تركان مسلمان مسلما عاري از شورش و يا مقاومت در برابر اسلام است. در ميان اين قوم عصيانهايي شبيه عصيانهاي روشن ميان ، ماه فريد ، المقنع ، خرميّه ، زواريه و غيره ديده نمي شود» (محمدزاده صديق)
اين نويسنده پانترك نيز خرميه را، كه پيشواي آن بابك بوده، ترك ندانسته است.
كشته شدن بابك به دست خليفهي تركزاد و تركپرور معتصم:
پس از آن در صفر سال 223 هجري ، معتصم ، به دژخيم فرمان داد تا دو دست و پاي بابك را قطع نمايد و سپس او را گردن زند ( نهضت شعوبيه ، ص 302 و تاريخ ده هزارساله ايران ، جلد دوم ، ص 241) مطابق با تواريخ بابك در حين اجراي سياست و قطع شدن اعضاي بدن بردباري بسيار پيشه نمود و با خون خود چهره سرخ ساخت و به معتصم گفت : من روي خويشتن ازخون سرخ كردم تا چون خون از تنم بيرون شود ، نگويند كه رويش از ترس زرد شد ( تاريخ ده هزارساله ايران ، جلد دوم ، ص241 و نهضت شعوبيه ، ص 302) و بدينسان بابك در دم مرگ شكنجه هاي طاقت فرسا را با نهايت شهامت متحمل گرديد و هيچ گونه سخني كه نشانه عجز باشد بر زبان نياورد و با كردارو گفتار نيك خويش ، نام خود و ايران را در تاريخ جاودان و سربلند ساخت . چند تاريخ نويس كهن، واپسين سخن بابك خرمدين را بر سر دار «آساني» و «آسانيا» و «زهي آساني» و مانند آن گزارش دادهاند (جوامع الحكايات و لوامع الروايات)، كه اين نكته گوياي پايبندي وي تا واپسين دم به آرمانهاياش و نيز گواه پارسي سخن گفتن وي است.
---
نتيجهگيري:
بابك خرمدين فردي ايراني بود و اغلب دشمناناش نيز همان تركمنان مزدور خليفه (يعني معتصم تركزاد) بودند. اما اين جهان هميشه پر از تناقض و شگفتي است، چه، تركهايي كه زماني دشمن و مخالف بابك بودند اينك (در جهت اهداف تجزيهطلبانه) براي بابك جشن زادروز ميگيرند و او را قهرمان خود ميخوانند؛ اين رفتار ايشان مانند آن است كه در آينده روزي اسراييليها براي ياسر عرفات جشن زادروز بگيرند و او را يك اسراييلي اصيل با مذهب ارتودكس يهودي بدانند!
