همه چی از بهکده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 13:47  توسط ماه  | 

یادبود معاونت فرهنگی وفوق برنامه

دانشگاه علوم پزشکی تبریز-۱۳۸۹

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 13:44  توسط ماه  | 

ساماندهى روستاى بهکده رضوى با همکارى وزیر دادگسترى

 

*این منطقه پیش از انقلاب براى مجذومین طراحی شده بود که پس انقلاب با مرتفع شدن بیماری جزام به روستا تبدیل شد

باحضور وزیر دادگستری درکارگروه بررسی وضعیت روستای بهکده رضوی مصوب شد 400 ;واحدمسکونی برای اهالی آن ساخته شود.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دولت به نقل از واحد مرکزی خبر ، بهکده رضوی درسال 1375 به روستاتبدیل شد;وتنهامجتمع مجذومین شمال شرق کشوربودکه قبل ازانقلا ب باهمکاری کشورهای فرانسه وآلمان راه اندازی شده است .پس ازانقلا ب مدیریت این مجتمع ازانجمن مبارزه باجذام به کمیته امام امام (ره )واگذارشد اما پس ازگذشت سالها و رفع بیماری جذام این منطقه به روستاتبدیل شد.
درسفردوم هیات دولت مصوب شدخدمات رفاهی به اهالی این روستااختصاص یابدکه تاکنون این مصوبه محقق نشده بود.بختیاری نیزدیشب به همراه سرپرست وزارت رفاه وقائم مقام کمیته امدادامام خمینی (ره )برای تعیین تکلیف این مصوبه به خراسان شمالی سفرودرکارگروه بررسی وضعیت روستای بهکده رضوی شکت کرد.
دراین کارگروه همچنین مصوب شد;درکمترازیکسال باتخصیص زمین جدیدتبدیل درمانگاه این روستابه مرکزبهداشت ودرمان تامین آب روستاتوسط آبفای روستایی ایجاددفاترآی سی تی ودفترپست بانک ارائه لا یحه تامین کسری 20 میلیاردریالی معوقات حقوق وهزینه ای مجتمع بهکده رضوی به دولت تایک هفته تعیین تکلیف بازنشستگی 45 نفرازروستائیان شاغل دراین مجتمع که بی از 20 تا 25 سال سابقه خدمت دارندوادامه مدیریت حمایتی کمیته امداد امام (ره )تاتعیین تکلیف اراضی این روستا. درپایان کارگروه باتشکیل شرکت سهامی زراعی باکمک دولت درروستای بهکده رضوی موافقت کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:36  توسط ماه  | 

                                                        

 

 

                                                         بسمه تعالي                          

                                                                                           

                                                                                                  22/7/1388

جناب آقاي دکتر خليلي

رياست محترم دانشگاه علوم پزشکي تبريز

 

با سلام و امتنان

       عنايت به بذل مساعي خاص حضرتعالي در رفع حوائج خانواده هاي مجذومين و دغدغه آن بزرگوار درتحقق ارتباط ملموس مسئولين با اين قشر، از اينرو بنمايندگي، ضمن  قدرشناسي وسپاسگذاري اهالي باباباغي، آرزوي مداومت اين روحيه براي حضرتعالي و پيروي ديگر مسئولين از راه صواب رفته شما را مسئلت دارد.

 

 

 

             با تجديد احترامات:              

 

 

                   هيئت امناي مسجد جامع باباباغي               

 

 

       

 شوراي حل اختلاف  باباباغي               

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:0  توسط ماه  | 

براي همشهريان پان تركيسمم



  این شعر رو عارف 83سال پیش وقتی گفت که سلیمان نظیف پان ترکیست مشهور برای اولین بار ادعای ترک بودن زرتشت رو کرد و حتی ادعای این رو کرد که ایران اذربایجان رو اشغالکرده

زعشق اتش پرویز انچنان تیز است                     که یک شراره سوزان سوار شبدیز است
سوار باد چو اتش شود کجا محتاج                  دگر به نیش رکاب است و نوک مهمیز است
زعشق اذرابادگانم ان اتش                             نهان به سینه و در هر نفس شرر ریز است
چه سان نسوزم و اتش به خشک و تر نزنم            که در قلمرو زرتشت حرف چنگیز است
زبان سعدی و حافظ چه عیب داشت که اش       بدل به ترک زبان کردی این زبان هیز است
رها کنش که زبان مغول و تاتار است                  زخاک خویش بتازان که فتنه انگیز است
دچار کشمکش و شر فتنه ای زین ان                        الی الابد به تو این زبان گلاویز است
به دیو خوی سلیمان نظیف گوی که خوب             درست غور کن انقوره نیست تبریز است
ز استخوان نیاکان پاک ما این خاک               عجین شده است و مقدس تر از همه چیز است
صبا به مجلس خائن پرست تهران گوی                     که پناه عارف تبریزی و تبریز است
                                                                                                                    
 

    شما خودتو اذری می دونی ولی هنوز نمی دونی که ایران شمالی اسم اذربایجان ما رو سال 1918 دزدیده همچنین یادتون باشه که اسم اون بالای ارس ایران شمالی نه اذربایجان شمالی چون اذربایجان دوتیکه نشده و همیشه زیر رود ارس بوده بلکه ایران که دو تیکه شده .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:40  توسط ماه  | 

بيگانه ، اما خودي تر از خودي

خاطره ای از دانشجویی که ما را درک کرد

"...عنوان اين نوشته ي من عين عنوان نوشته اي است به قلم برادر عزيزم شيوا در مورد « لوئيز فيروز » كاشف « اسبچه ي خزري » كه مرا بي اختيار به ياد يكي از استادهايمان در دوره ي علوم آزمايشگاهي انداخت. دكتر فرانسوا فيوال بخشي از درس باكتريولوژي ما را كه در مورد مايكوباكتريوم لپرا (عامل بيماري جذام) بود تدريس ميكرد او چندين سال در آسايشگاه باباباغي تبريز به همراه خواهران مسيحي نابيولا ، جوزپينا ، ماريا و سلما و همچنين برادر مسيحي سيلويا بي توقع و گمنام در بين جذاميان زندگي ميكرد. آسايشگاه باباباغي امكانات فوق العاده اي براي يك فرانسوي دور از وطن نداشت با اين وجود او به همراه همكاران فرانسوي خود با شوق فراوان به كارهاي روزمره ي خود در بين بيماران جذامي مي پرداخت. دكتر فيوال ظاهري آرام و با وقار داشت، بسيار آرام صحبت ميكرد و رفتار و منش او بسيار تاثير گذار بود. اوبسيار بي محابا بيماران جذامي را معاينه ميكرد و نمونه هاي مورد نظر خود را به دست خود از بيماران تهيه ميكرد و به ما توضيح ميداد. دكتر فيوال هميشه با علاقه ي تمام از خودكارهاي با رنگهاي مختلف براي توضيح مطالب استفاده ميكرد. او هنوز هم بعد از گذشت بيست و دو سال از فراغت از تحصيل ما در رشته علوم آزمايشگاهي مشغول خدمت به مهجورترين قشر بيمار در ايران ماست. پاينده باد چنين بيگانگان بي توقعي كه در مواردي از خودي هاي ما خودي ترهستند.

دكتر Fransva Fival در بين دانشجويان علوم آزمايشگاهي.

-------------------------------------------------------------------------------

در مورد آسايشگاه بابا باغي تبريز:

بيمارستان بابا باغی تبريز در سال 1312 با کوچاندن قريب هفتاد و پنج نفر جذامی مرد و زن از آرپادره سی اهر به قريه بابا باغی تبريز شكل گرفت. بيماران مذکور در چهل اتاق محقر 4×3 متر اسکان داده شدند و به تدريج ساير بيماران جذامی از شهرها و استانهای مختلف ايران به اين مرکز روی آورده و دور از انظار مردم کوته نظر در اين کانون محصور پناهگاهی يافته چند صباحی از باقيمانده ي عمر خود را در آرامش سپری كردند. قريه باباباغی روزگاری محل تفريح و شکار ناصرالدين ميرزا وليعهد قاجار در تبريز بود. هفتاد و پنج هکتار زمين تپه و ماهور قريه باباباغی در آن زمان به مبلغ ششصد تومان توسط شهرداری تبريز خريداری و جهت اسکان بيماران مجذوم کوچانده شده از آرپادره سی اهر اختصاص يافته بود. بيماران در آن زمان از نظر بهداشتی و درمانی وضع بسيار نامطلوبی داشتند. در آن سالها حصارى به ارتفاع ۳ متر و عرض يك متر دور بابا باغى كشيده بودند كه آن را بيشتر به زندان باستيل شبيه كرده بود تا آسايشگاه ، چرا كه اعتقاد آن زمان بر قرنطينه كردن بيماران جذامى و حبس كردن آنان استوار بود. افراد سالم اجتماع از جذام و جذامی می ترسيدند و بيماران جذامی نيز از بی مهری و ظلم و ستم تندرستان جامعه در عذاب بودند. با گذشت زمان و از خودگذشتگي پزشكان عاليقدري چون دكتر سيدمحمد حسيني مبين و همسر گراميشان خانم نشاط وثوقي و بعدها پيوستن دكتر فرانسوا فيوال و خواهران فرانسوي ، آن بيغوله ها و خانه هاي تاريك قديمي ، روشن و اميد به زندگي در بين جذاميان بابا باغي بيشتر شد. دكتر مبين در خصوص علت گرايش خود به مداواي بيماران جذامي چنين بيان نموده است: « دانشجوى سال پنجم پزشكى در دانشگاه تبريز بودم كه كتاب دكتر آلبرت شوايتزر با نام «در قلب آفريقا» به دستم رسيد. ديدم اين طبيب آلمانى ۱۸ سال از عمر خود را در ميان جذاميان مناطق مختلف آفريقا سپرى كرده و منشأ خدمات انسانى بزرگى شده است. اين كتاب تأثير شگرفى بر من نهاد و آرزو كردم من هم بتوانم در اين عرصه به هموطنان خود خدمت كنم لذا گرايش به سوى بيماران جذامى و درمان آنان از دوران دانشجويى در من ايجاد شد ». خانم وثوقی كه ليسانسيه مامايي است ساليان سال مسئوليت اداره مهد کودک باباباغی و رسيدگی به بيماريهای زنان باباباغی را به عهده داشته و با امکانات ناچيزی که در آن زمان وجود داشت مانند ماماهای قديمی در منازل بيماران بچه های باغ را به دنيا آورده است به طوري كه بسياری از جوانان امروز باباباغی او را بنام آنا (مادر) خطاب می کنند و همچون مادر دوستشان دارند. با احداث پرورشگاه کودکان به سرمايه چند نفر خير ، کودکان باباباغی سر و سامان يافته و در محيطی آرام و دور از محيط آلوده آسايشگاه تحت تعليم و تربيت قرار گرفتند. بيمارستان 198 تختی جذاميان باباباغی تبريز به همت کليه پزشکان و پرستاران و خدمتگزاران از سوی وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی هم اكنون به عنوان بيمارستان درجه يک در سطح کشور ارزيابی شده است. آسايشگاه بابا باغي هم اكنون علاوه بر اين بيمارستان امكانات متنوع ديگري براي زندگي عادي بيماران جذامي و خانواده ي آنها اعم از مدارس مختلف ، كتابخانه ، سردخانه ي مواد غذايي و رستوران و حمام و ... فراهم نموده و تکيه گاهي مطمئن برای رتق و فتق امور درمانی همه جذاميان کشور شده است."

دكتر مبين كه تمامى جوانى خود را با عشق و علاقه صرف درمان جذاميان كرده است، مى گويد: «هيچ لذتى بالاتر از خدمت به خلق خدا نيست ...»

-------------------------------------------------------------------------------

سازمان بهداشت جهانی سال 2000 ميلادی را سال حذف جذام در دنيا اعلام کرده است. كشورهايي که تعداد جذاميانشان از يک در ده هزار نفر کمتر باشد ديگر جذام خيز تلقی نمی شوند. در کشور ما ميزان بيماري جذام به يك نفر در صدهزار نفر جمعيت کشور رسيده است. بنابراين با برنامه ريزيهای علمی و بهداشتی در مناطق آلوده کشور و بيماريابی در مدت كوتاهي به مرحله ريشه کنی اين بيماری خواهيم رسيد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:59  توسط ماه  | 

‎‎کار خودمان را درست انجام دهيم‎‎

 

عطالله مهاجراني در"مکتوب" با اشاره به خاطره اي از دوران وزارت خود، آرزو مي کند که اي کاش هر کس ‏در هر جايي که هست، کارش را به درستي انجام دهد:‏

سال ها پيش رفته بودم به اردوگاه نگهداري بيماران جذامي در تبريز...خاطره غريبي بود...ديدن راهبه هاي ‏اروپايي که ساليان سال است در خدمت جذاميان عمر مي گذرانند و فارسي را هم با لهجه آذري حرف مي ‏زنند.رفتم مدرسه ابتدايي کودکان جذامي ها.مدرسه مثل يک زباله داني در ميان باغ بود. تار و غبار گرفته. کثيف، ‏آن چنان که نفست بند مي آمد.در دفتر مدرسه با مدير مدرسه صحبت مي کردم. گفت علوم سياسي خوانده، شروع ‏کرد به تحليل مسايل ايران و جهان. ‏

گفتم: مي دوني مهمترين مساله جهان چيه؟
چند مساله اي را بر شمرد. مدام مي گفتم نه! از اون مهمتر هم هست. دست آخر پرسيد :کدوم مساله؟. گفتم: مدرسه ‏باباباغي! تو بايد يه اين مدرسه برسي. اگر به جاي تو بودم. با کمک بچه ها مدرسه را جارو مي کردم. رنگ مي ‏زديم. از آموزش و پرورش کمک مي گرفتم...تو برادر عزيز به درد اين مدرسه نمي خوري. تو بايد رييس بشي... ‏آن مدير مدرسه باباباغي تنها نمانده است. انگار مدرسه و مدير تکثير شده است.‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:43  توسط ماه  | 

خاطرات تميم

حكايت فاصله ها

قرار بود بعد از اتمام مراسم از همديگه جدا بشيم و هر يك راهي ديار خود گرديم اما وقتي نگاه ملتمسانه مجيد را ديدم كه به چشمام زل زده و سرش را كمي به پهلو خم كرده،‌ در اعماق نگاهش فرو رفتم و اين التماس با هم بودن، به من هم سرايت كرد، خواهششو قبول كردم. قرار شد بعد از مراجعت به شهري كه ساكنش بود، دسته جمعي به جنگلي موسوم به فيروزه بريم كه مي‌گفتن داراي باغ هاي گيلاس فراواني هست. در اثناي راه به تابلويي برخورديم كه نوشته شده بود: بهكده 3 كيلومتر. آقاي راننده كه مرد ميانسالي بود و از قرار معلوم معلم هم بود، گفت: «اينجا محل نگه داري بيماران جذامي هست. جذامي هاي سراسر كشور را به اينجا منتقل مي كنن، يكي از همكارانم در اين محل مشغول به خدمت هست اگر مايل هستيد نزدش برويم تا خستگي راه مقداري فروكش نمايد.» خستگي راه از يك طرف و اشتياق ديدن بيماران دردمند از طرفي ديگر باعث شد تا با پيشنهادش موافقت كنيم. وارد جاده اي خاكي شديم كه وضع خوبي نداشت و مرتب به اين طرف و اون طرف تكان مي‌خورديم بعد از طي مقداري راه به راننده گفتم: فكر كنم شيش كيلومتري اومديم پس چرا نمي‌رسيم. بهم گفت: منم تعجبم از همينه. بهش گفتم حتما تابلويي كه ديديم دستكاري شده و قبل از 3 يه عددي حذف شده. همگي آرزو كرديم عدد حذف شده از يك بيشتر نباشه. آرزومون با واقعيت مطابق گشت و وارد روستايي بزرگ يا شهري كوچك شديم. وقتي وارد شديم، به تني چند از بيماران برخورديم كه علائم جذام در چهره شان نمايان بود. از چند نفر محل سكونت ميزبانمان را پرسيديم و با راهنمايي ايشان رسيديم به منزل مورد نظر.  همكار آقاي راننده با رويي باز ما را پذيرفت و از ما پذيرايي كرد. چند نفر از همسايگانش هم آمدند و در مورد وضع زندگيشان با هم گفتگو نموديم. بهمون گفتن: تعدادي از بيماران كه احتمال سرايت بيماريشان هست،‌ در قرنطينه هستند و بقيه كه اين احتمال در آنان وجود ندارد محدوديتي براي آنان در قبال رفت و آمد وجود ندارد. سپس از چگونگي حمايت مسئولات دولتي جويا شديم. كه ناگاه يكي از همسايگان كه تا آن لحظه ساكت بود و از بقيه هم مسن تر بود لب به سخن گشود و گفت: «قبل از پيروزي انقلاب هر ساله علياحضرت شخصا به اينجا مي آمد و به بچه هامون هديه مي‌آورد و ازشون دلجويي مي‌كرد. اما پس از انقلاب ارتباط عاطفيي كه بين ما و مسئولان حكومتي بود از بين رفت.» سخنانش بوي شكايت داشت. پس از شنيدن سخنانش به فكر فرو رفتم و به خودم گفتم: ما كه اين همه ادعاي اجراي دستورات خدا را داريم و آياتشو تلاوت مي كنيم چرا نسبت به مهمترين دستورات اسلام اين قدر بي تفاوت هستيم. چرا به قرآني كه مي‌خوانيم عمل نمي‌كنيم قرآني كه در جاي جاي آن آمده: «ذوي القربي و اليتامي و المساكين».
ما كه هر سال از آناني كه توانسته اند فزوني دانش خود را بر جهانيان ثابت كنن و يا وزنه هاي چند صد كيلويي را بالاي سرشون ببرن و  قويترين مرد دنيا شناخته بشن تجليل مي‌كنيم و براشون مراسم بزرگداشت برگزار مي‌كنيم و بهشون هديه ميديم اما با ضعيفترين مردمان كه نيازشون به دلجويي بيش از بقيه هست سال به سال ارتباطي نداريم. كاش فاصله ما با اين بينوايان همان ده كيلومتري بود كه محو شده بود. كاش....
اما حكايت اين فاصله ها شنيدنش هم براي خيليا خوشايند نيست. كساني كه ياد گرفته اند هميشه ارتباطشونو با افرادي استحكام بخشند كه يه پله از خودشون بالاترن.

پي نوشت:
 اگر جوياي وضع كنوني اين روستا و مقايسه آن با دهه هاي قبل و همچنين تصميمات اتخاذ شده در مورد آنان هستيد، لينكهاي زير را كه به ترتيب اولويت قرار دادم، كليك كنيد.
http://www.leprosy.ir/irjozam.htm
http://magiran.com/npview.asp?ID=1394933

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:9  توسط ماه  | 

بابك خرم‌دين و پان‌تركيسم

بابك خرم‌دين و پان‌تركيسم

گروهي نا‌آگاه مذبوحانه در پي جعل هويت تركي (يعني نسبت دادن او به زردپوستان آسياي ميانه) براي بابك خرمدين٬ يكي از ستارگان تابناك تاريخ اين سرزمين جاويد (ايران) هستند.

از آن جا كه هيچ سندي از زبان تركي بر سنگ٬ چرم٬ پوست٬ كاغذ٬ و گل حتا پيش از دوران ايلخانيان از آذربايجان وجود ندارد، تجزيه طلبان بيگانه‌پرست چاره‌اي جز روي آوردن به ادعاهاي پريشان و بي‌خردانه براي پنهان و پوشيده ساختن تهي دستي و فقر هويتي خود ندارند، كه يكي از نمونه‌هاي آن، ترك خواندن بابك خرم‌دين است.


1.  تبار/نژاد بابك:
در اين باره، به ذكر دو سند بسنده مي‌كنيم.

سند نخست از آن ابن حزم، مورخ عرب‌تبار است
الفصل في الملل والأهواء والنحل، ص ۱۹۹.
«أن الفرس كانوا من سعة الملك وعلو اليد على جميع الأمم وجلالة الخطير في أنفسهم حتى أنهم كانوا يسمون أنفسهم الأحرار والأبناء وكانوا يعدون سائر الناس عبيداً لهم فلما امتحنوا بزوال الدولة عنهم على أيدي العرب وكانت العرب أقل الأمم عند الفرس خطراً تعاظمهم الأمر وتضاعفت لديهم المصيبة وراموا كيد الإسلام بالمحاربة في أوقات شتى ففي كل ذلك يظهر الله سبحانه وتعالى الحق وكان من قائمتهم سنبادة واستاسيس والمقنع وبابك وغيرهم »

برگردان به پارسي:
«پارسيان از نظر وسعت و ممالك و فزوني نيرو بر همه‌ي ملتها برتري داشتند٬ و خود را برترين ذات بشري مي دانستند و خود را آزادگان نام نهاده و اقوام ديگر را بندگان مي‌شمردند. چون دولتشان بر افتاد و عرب كه نزد آنها دون‌پايه‌‌ترين قوم جهان بود بر آنها مستولي گرديد اين امر بر آنها گران آمد و خود به مصيبت تحمل نشدني روبرو يافتند٬ و بر آن شدند كه با راه‌هاي مختلف به جنگ اسلام برخيزند. ولي هربار خدايتعالي حق را نصرت داد. از جمله رهبران آنان (= ايرانيان) سنباد٬ مقنع٬ استادسيس٬ بابك و ديگران بودند».


در دومين سند نيز بابك خرمدين به صراحت پارسي خوانده شده است. سعيد نفيسي مي‌نويسد (117-116):

«سرزميني كه بابك خرم دين در آن سال‌ها فرمانروايي داشته از سوي مغرب همسايه ي ارمنستان بوده و بابك در ارمنستان نيز تاخت و تازهايي كرده است به همين جهت با شاهان ارمنستان رابطه داشته و تارخ نويسان ارمني آگاهي‌هاي چندي درباره وي داده اند. از آن جمله يكي از كشيشان وارداپت واردان يا وارتان كه در 1271 ميلادي و 670 قمري در گذشته در كتابي كه بنام «تاريخ عموم» نوشته و از مآخذ پيش از خود بهره مند شده است، مطالبي دربارۀ او دارد. ارمنيان نام بابك را گاهي «باب»، گاهي «بابن» و گاهي «بابك» ضبط كرده اند. وارتان در حوادث سال 826 ميلادي و 211 قمري مي نويسد: «درين روزها مردي از نژاد ايراني به نام باب كه از بغتات) بغداد) بيرون آمده بود بسياري از نژاد اسماعيل (ارمنيان در آن زمان به تازيان اسماعيلي و از اسماعيلي‌نژاد مي گفتند) را به شمشير از ميان برد و بسياري از ايشان را برده كرد و خود را جاودان مي دانست. در جنگي كه با اسماعيليان كرد به يكبار سي هزار تن را نابود كرد. تاگغارخوني آمد و خرد و بزرگ را با شمشير از ميان برد. مأمون هفت سال در سرزمين يونانيان (خاك روم) بود و دژ ناگرفتني لولوا را گرفت و به بين النهرين بازگشت ...»

در اين قطعه به صراحت به نژاد (يعني تبار) ايراني بابك خرمدين اشاره شده است. شايسته است كه گفتار اين منبع را بيشتر شكافيم. اين منبع در سال 1919 ميلادي به فرانسوي نيز برگردانده شده است و استاد نفيسي بخشهايي از آن را به فارسي از فرانسه ترجمه كرده است. مشخصات اصل فرانسوي اين منبع چنين است:

La domination arabe en Armènie, extrait de l’ histoire universelle de Vardan, traduit de l’armènian et annotè , J. Muyldermans, Louvain et Paris, 1927.

در كتاب ياد شده، قطعه‌ي ارمني مذكور چنين ترجمه شده است (ص 119):

"En ces jours-lá, un homme de la race PERSE, nomm é Bab, sortant de Baltat, faiser passer par le fil de l’épée beaucoup de la race d’Ismayēl tandis qu’il.."

در زبان ارمني٬ پارسي را از ديرباز همانند امروز «پارسيك» مي گويند كه در ترجمه فرانسوي منبع نام‌برده  نيز بهPERSE  ترجمه شده است، و در فارسي، استاد نفيسي همان ايراني را گزينش كرده است.

گزارش اين منبع هم‌زمان ارمني، سندي صريح و آشكار مبني بر پارسيك (در ارمني يعني پارسي كه تلفظ پهلوي واژه  پارسي است) تبار بودن بابك خرم‌دين است.

بيگانه‌پرستان در برابر اين دو سند صريح چيزي براي گفتن ندارند و حتا كوچك‌ترين مدركي نيز در دست ندارند كه نشان دهد زبان آذربايجان در زمان بابك يا پس از زمان وي تركي بوده است. حتا تا 800 سال پيش نيز نمونه و اثري از اين زبان در آذربايجان وجود نداشته است.

اما جالب است بدانيد كه دشمنان بابك غالبا مزدوران ترك خليفه بودند: اشناس٬ ايتاخ٬ بوغا و...  خود خليفه معتصم هم تركزاد بود (يعني مادرش ترك بود). البته افشين، سرداري كه بابك را دستگير نمود، از آسياي ميانه بود( و تبار وي يا سغدي بوده است يا غير ايراني.  در اين راستا بيشتر پژوهش نياز است ولي به گمان اين نگارنده زادبوم وي، اسروشنه، نيز در آن دوران، سده سوم ق.، هنوز ترك‌زده نشده بود تا فرمان‌دار آن منطقه نيز بخواهد ترك باشد.  نگارنده هنوز نظر قطعي در اين مورد نميتواند بدهد.).

 

به هر رو، مي‌بينيد كه جهالت و ناداني بيگانه‌پرستان تا به كجا رسيده است كه با وجود چنين اسناد صريحي كه بابك را ايراني/پارسي خوانده‌اند٬ اينان گمان مي‌كنند بابك ترك بوده و براي چيره ساختن  زبان تركي مي‌جنگيده است! در حالي كه دشمنان بابك مزدوران ترك بودند و در حالي كه زبان تركي صدها سال بعد به وسيله‌ي زردپوستان آسياي ميانه‌اي مهاجر و مهاجم  در آذربايجان گسترش داده شد. كهن‌ترين آثار تركي نيز متعلق به مغولستان و سپس  به زبان ايغوري مانوي هستند. آشكار است كه هيچ شباهتي ميان اين ترك‌هاي اصيل و هم‌ميهنان تركزبان ولي غالبأ ايراني‌تبار آذري وجود ندارد.

2.  نام‌هاي جغرافيايي زمان بابك:


ابن خرداذبه در كتاب المسالك و الممالك مسافت آبادي ها را از اردبيل تا شهر بذ (جايگاه بابك) چنين معلوم كرده است: از اردبيل تا خش (به ضم خا و سكون شين) هشت فرسنگ و از آن جا تا برزند شش فرسنگ (پس از اردبيل تا برزند چهارده فرسنگ راه بود)، برزند ويران بود و افشين آن را آباد كرد، از برزند تا سادراسپ كه نخستين خندق افشين آن جا بود دو فرسنگ (پس از اردبيل تا سادراسپ شانزده فرهنگ بوده)، از آنجا تا زهركش كه خندق دوم افشين بود دو فرسنگ (پس از اردبيل هيجده فرسنگ فاصله داشته است)، از آن جا تا دوال رود كه خندق سوم افشين بود دو فرسنگ (پس از اردبيل تا دوال رود بيست فرسنگ بوده است) و از آنجا تا شهر بذ شهر بابك يك فرسنگ. از اين قرار از اردبيل تا بذ، شهري كه بابك در آن مي‌نشسته، بيست و يك فرهنگ راه بود. (سعيد نفيسي٬ بابك دلاور آذربايجان، ص 33-32)

همه‌ي اين نامها‌ي جغرافيايي ياد شده در اين شرح، پارسي هستند: اردبيل٬ سادراسپ٬ دوال‌رود٬ بذ٬ برزند٬ خش و...
ابن‌خردادبه، جغرافي‌نگار سده‌ي سوم هجري، شهرهاي آذربايجان را چنين برمي‌شمارد: «مراغه، ميانج، اردبيل، ورثان، سيسر، برزه، سابرخاست، تبريز، مرند، خوي، كولسره، موقان، برزند، جنزه، شهر پرويز، جابروان، اروميه، سلماس، شيز، باجروان» (المسالك و الممالك، ص 120-119؛ همچنين: ابن‌فقيه، مختصر البلدان، ص 128؛ ابن‌حوقل، صورة الارض، ص100-81)

كه باز بيشينه آن‌ها ايراني و برخي نيز آسوري و ارمني هستند. بابك هم در شهري به نام بلال‌آباد به دنيا آمده است كه باز هم يك نام پارسي است. نام پدر بابك را مرداس (يك نام شاهنامه‌اي) ذكر كرده اند و نام مادرش را ماهرو. نام استاد بابك هم جاويدان پور شهرك است. مي‌بينيد كه هيچ كدام از اين‌ نام‌ها تركي نيستند. بديهي است اگر در آن دوران آذربايجان سرزميني ترك‌نشين بود و مردماني ترك‌زبان داشت، نام‌هاي جغرافيايي آن و نام مردمان آن، مانند تركمنستان، بايد تماما تركي مي‌شد، كه مي‌بينيم چنين نيست، و اين خود نكته‌‌ي ظريف ديگري است كه ايراني بودن زبان و تبار مردم آذربايجان و از جمله بابك خرم‌دين را اثبات و آشكار مي‌كند.

3.  فراگير بودن و پراكندگي قيام خرمدينان و دين خرم‌دينان و دشمنان ترك بابك:

مولف مجمل فصيحي آغاز بيرون آمدن خرم‌دينان را در سال ۱۶۲ مي‌نويسد و مي‌گويد: «ابتداي خروج خرم‌دينان در اصفهان و باطنيان با ايشان يكي شدند و از اين تاريخ تا سنه ثلماثه (۳۰۰) بسيار مردم به قتل آوردند»
كار خرم دينان چنان بالا مي گيرد كه نظام الملك در كتاب سياست نامه مي نويسد:

«چون سال دويست و هژده اندر آمد٬ ديگر باره خرم دينان اصفهان و پارس و آذربايگان و جمله كوهستان٬ خروج كردند...». ابن اثير هم در تاييد گزارش نظام المك در كتاب اللباب في تهذيب الانساب مي نويسد: (ترجمه از عربي) «در ۲۱۸ بسياري از مردم جبال و همدان و اصفهان و ماسبذان (لرستان) و جز آن٬ دين خرمي را پذيرفتند و گرد آمدند. و در همدان لشكرگاه ساختند». بنابراين قيام بابك محدود به آذربايجان نبوده است.

ابن اسفنديار در تاريخ طبرستان مي گويد: «مازيار بابك مزدكي و ديگر ذميان مجوس را عمل‌ها داد و حكم بر مسلمانان، تا مسجدها خراب مي‌كردند و آثار اسلام را محو مي‌فرمودند»

سپس درجاي ديگر ابن اسفنديار مي گويد:

«من (مازيار) و افشين خيدر بن كاوس و بابك هر سه از دير باز عهد و بيعت كرده ايم و قرار داده بر آن كه دولت از عرب بازستانيم و ملك و جهانداري با خاندان كسرويان نقل كنيم» (نفيسي، ص 57).
برخي مي‌خواهند با استناد به نظام المك بابك خرمدين را مسلمان اسماعيلي معرفي كنند ولي كارشان باطل است زيرا نه تنها بيشينه‌ي مطلق اسناد را ناديده گرفته‌اند٬ بلكه نظام الملك خود مي‌گويد: «از اين جا پيداست كه اصل مذهب مزدك و خرم‌ديني و باطنيان همه يك است و پيوسته آن خواهند تا اسلام را چون برگيرند» و به صراحت ميان «خرم‌دينان» و «باطنيان» تفاوت قائل است و تنها چون هر دو بر دولت عباسيان مي‌شوريدند آنان را متحد دانسته اند.


ابوالفرج بن الجوزي در كتاب «نقد العلم و العلما اوتبليس ابليس» مي گويد:

«خرميان و خرم كلمه بيگانه است (يعني پارسي است) درباره چيزي گوارا و پسنديده كه آدمي بدان مي گرايد و مقصود ازين نام چيره شدن آدمي برهمه‌ي لذتها ..و اين نام لقبي براي مزدكيان بود و ايشان اهل اباحت از مجوس بودند.»

ابن حزم مي گويد:

«والخرمية أصحاب بابك وهم فرقة من فرق المزدقية » (= خرميان ياران بابك‌اند و آن فرقه‌اي از فرقه‌هاي مزدكيه است).


و در روضة الصفا آمده است:

آيين او (= بابك)  را خرم ديني است (بلخي ، محمد بن خاوند شاه ؛ روضه الصفا ؛ تهذيب و تلخيص غباس زرياب ، تهران : اميركبير ، چاپ دوم ، جلد اول ، 1375 ، ص463 و رضايي ، عبدالعظيم ؛ تاريخ ده هزارساله ايران ، تهران : اقبال ، چاپ دوازدهم ، جلد دوم ، 1379 ، ص 235 ) هرچند كه از جزييات معتقدات‌اش آگاهي دقيقي در دست نيست، ولي آن چه مسلم است اين است كه خرم دينان افكار مزدكي در سر داشتند و به پاكيزگي بسيار مقيد بودند و با مردمان به نيكي و نرمي رفتار مي داشتند (عبدالحسين زرين‌كوب: تاريخ ايران بعد از اسلام، انتشارات امير كبير، 1379، ص 459)؛ و به هرحال قيام بابك ( سرخ جامگان) بر ضد ظلم و جور اعراب و غلامان ترك نژادشان كه با رفتارهاي نابهنجار خود مردم را به ستوه آورده بودند در سال 201 هجري آغاز گرديد و بيش از بيست سال به طول انجاميد . تركاني كه كودكان را مي ربودند و وبه اصرار و التماس پدران و مادران توجهي نمي كردند (حسينعلي ممتحن: نهضت شعوبيه، انتشارات باورداران، 1368 ص 300)، و به روز روشن ، زنان را به عنف به محله هاي بدنام مي كشيدند (همان، ص300)

براي كسب اطلاع بيشتر به اين منبع مراجعه نماييد:

http://www.azargoshnasp.net/famous/babak_khorramdin/mazdakism.pdf


دشمنان ترك بابك: معتصم (خيلفه‌ي تركزاد، يعني داراي مادري ترك) و سرداران ترك معتصم: ايتاخ٬ بوغا٬ اشناس. گروهي بابك خرمدين و افشين را هم‌پيمان دانسته و گروهي آن دو را از روز نخست دشمن دانسته‌اند. افشين از آسياي ‌ميانه بوده است و تبارش ايراني ِ سغدي.


4. زبان آذربايجان

در زمان بابك زبان آذربايجان «فهلوي آذري» بوده است يعني گويشي بازمانده از زبان پهلوي ساساني كه در آذربايجان بدان سخن گفته مي‌شده است. اين گويش را در متون مختلف، «پارسي» (چون زبان پهلوي را پارسيك مي‌خواندند و دانشمندان هم امروز آن را پارسي ميانه دانند)، «آذري»، «فهلوي/پهلوي» و «رازي» (يعني منسوب به ري، كه اين اطلاق پيوستگي گويش‌‌هاي منطقه‌ي فهله را با هم نشان مي‌دهد)  خوانده‌اند.


ابن نديم در الفهرست مي‌نويسد:

فأما الفهلوية فمنسوب إلى فهله اسم يقع على خمسة بلدان وهي أصفهان والري وهمدان وماه نهاوند وأذربيجان وأما الدرية فلغة مدن المدائن وبها كان يتكلم من بباب الملك وهي منسوبة إلى حاضرة الباب والغالب عليها من لغة أهل خراسان والمشرق و اللغة أهل بلخ وأما الفارسية فتكلم بها الموابدة والعلماء وأشباههم وهي لغة أهل فارس وأما الخوزية فبها كان يتكلم الملوك والأشراف في الخلوة ومواضع اللعب واللذة ومع الحاشية وأما السريانية فكان يتكلم بها أهل السواد والمكاتبة في نوع من اللغة بالسرياني فارسي

(= اما فهلوي منسوب است به فهله كه نام نهاده شده است بر پنج شهر: اصفهان و ري و همدان و ماه نهاوند و آذربايجان. و دري لغت شهرهاي مداين است و درباريان پادشاه بدان زبان سخن مي‌گفتند و منسوب است به مردم دربار و لغت اهل خراسان و مشرق و لغت مردم بلخ بر آن زبان غالب است. اما فارسي كلامي است كه موبدان و علما و مانند ايشان بدان سخن گويند و آن زبان مردم اهل فارس باشد. اما خوزي زباني است كه ملوك و اشراف در خلوت و مواضع لعب و لذت با نديمان و حاشيت خود گفت‌وگو كنند. اما سرياني آن است كه مردم سواد بدان سخن رانند).

مسعودي در التنبيه و الاشراف مي‌نويسد:

فالفرس أمة حد بلادها الجبال من الماهات وغيرها وآذربيجان إلى ما يلي بلاد أرمينية وأران والبيلقان إلى دربند وهو الباب والأبواب والري وطبرستن والمسقط والشابران وجرجان وابرشهر، وهي نيسابور، وهراة ومرو وغير ذلك من بلاد خراسان وسجستان وكرمان وفارس والأهواز، وما اتصل بذلك من أرض الأعاجم في هذا الوقت وكل هذه البلاد كانت مملكة واحدة ملكها ملك واحد ولسانها واحد، إلا أنهم كانوا يتباينون في شيء يسير من اللغات وذلك أن اللغة إنما تكون واحدة بأن تكون حروفها التي تكتب واحدة وتأليف حروفها تأليف واحد، وإن اختلفت بعد ذلك في سائر الأشياء الأخر كالفهلوية والدرية والآذرية وغيرها من لغات الفرس.

(= پارسيان قومي بودند كه قلم‌روشان ديار جبال بود از ماهات و غيره و آذربايجان تا مجاور ارمنيه و اران و بيلقان تا دربند كه باب و ابواب است و ري و طبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابرشهر كه نيشابور است و هرات و مرو و ديگر ولايت‌هاي خراسان و سيستان و كرمان و فارس و اهواز با ديگر سرزمين عجمان كه در وقت حاضر به اين ولايت‌ها پيوسته است، همه‌ي اين ولايت‌ها يك مملكت بود، پادشاه‌اش يكي بود و زبان‌اش يكي بود، فقط در بعضي كلمات تفاوت داشتند، زيرا وقتي حروفي كه زبان را بدان مي‌نويسند يكي باشد، زبان يكي است وگر چه در چيزهاي ديگر تفاوت داشته باشد، چون پهلوي و دري و آذري و ديگر زبان‌هاي پارسي).


هر اين دو سند ارزشمند به ايراني بودن زبان مردم آذربايجان تصريح مي‌كنند و به صراحت آنان را جزو ايرانيان (پارسيان) مي‌دانند.


5.  نام بابك و تحريف آن بدست بيگانگان:


جالب آن كه بيگانه‌پرستان پان‌تركيست حتا ايراني بودن نام بابك را نيز برنتافته و آن را تبديل به «باي‌بك» كرده‌اند. در حال يكه چنين نامي در هيچ متني ديده نشده است و دوم اين كه «باي» و «بك» هر دو از يك ريشه هستند و تاكنون ديده نشده است كه يك نام مركب از دو واژه‌ي هم‌معني پياپي باشد. از سوي ديگر، واژگان «باي» و «بايرام» و «بك» همگي ريشه‌ي سغدي-ايراني (يعني از گرو‌ه زبان‌هاي ايراني شرقي) دارند كه به زبان‌هاي آلتايي وارد گشته است. نام بابك به آشكارا ايراني است و نام بنيانگذار سلسله‌ي ساساني نيز بوده است. اين نام در گلستان سعدي و ويس و رامين و در شاهنامه (۵۰) بار آمده است ولي حتا يك بار نيز چنين نامي در متون تركي ديده و يافته نشده است.

نام «بابك» همان معني پدر را مي‌دهد: (باب "پدر" + ـك "پسوند تحبيب")


پسر گفتش اي بابك نامجوي

يكي مشكلت مي‌بپرسم بگوي

(بوستان سعدي)


هر دو را در جهان عشق طلب
پارسي باب‌ دان و تازي اَب.
(فرهنگ جهانگيري(

سديگر بپرسيدش افراسياب
از ايران و از شهر و از مام و باب
(فردوسي)

چو بشنيد بابك زبان برگشاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
(فردوسي)


وز باب و ز مام خويش بربودش
تا زو بربود باب و مامش
(ناصر خسرو(

نبد دادگرتر ز نوشين​روان
كه بادا هميشه روانش جوان
نه زو پرهنرتر به فرزانگي
به تخت و بداد و به مردانگي
ورا موبدي بود بابك بنام
هشيوار و دانادل و شادكام
(فردوسي(


بلعمي نيز در كتاب خود از اردشير ساساني اين گونه ياد مي كند :«اردشير بن پاپك» و طبري هم: «اردشير بن بابك».

«بابك» هنوز در لهجه‌ي خراساني همان معني پدر را مي‌دهد و «باوك» نيز در گويش‌هاي ايراني ديگر(مانند فيلي) همين معني را مي‌دهد.

 

نام پدر و مادر و استاد بابك:


در منابع موجود نام پدر بابك، مرداس (يك نامه شاهنامه‌اي) و اهل مدائن (پايتخت پيشين ساسانيان) دانسته شده، نام مادرش «ماه‌رو»، و استادش «جاويدان پور شهرك»، كه همگي ايراني‌اند.

6. اعتراف بيگانه‌پرستان و دشمنان ايران به ايراني بودن بابك.


هرچند در نزد اصحاب علم و تحقيق آرا و آثار نويسندگان بيگانه‌پرست پان‌تركيست فاقد ارزش و اعتبار است و نظريات آنان يكسره بر بنيان جعل و تحريف و دروغ و فريب شكل گرفته است، اما از آن جا كه ياوه‌هاي آنان در نزد بيگانه‌پرستان جاهل داراي اهميت است، ناچار براي نشان دادن اعتراف خود آنان به ايراني بودن بابك، برخي از نوشته‌هاي آنان را در اين جا نقل مي‌كنيم:

جواد هيأت:

«اوغوزها {تركمانان} كه اجداد تركان آسياي صغير و آذربايجان و عراق و تركمنها را تشكيل مي دهند از اقوام ترك هستند و قبل از آن كه اسلام بياورند در شمال تركستان زندگي مي كردند.

اوغوزهاي جديد اجداد ترك زبانان تركيه و آذربايجان و تراكمنه را تشكيل مي دهند و از قرن ۱۳ به بعد٬ يعني بعد از مهاجرت به غرب و آميزش با ساير تركان (قبچاق٬ ايغور) و مغولها و اهالي محلي٬ لهجه‌هاي تركي آناطولي و آذربايجاني و تركمني را به وجود آوردند (صفحه‌ي ۱۰۱-۱۰۲). از قرن دهم ميلادي اوغوزهاي ناحيه‌ي سيحون اسلام آوردند و از قرن يازدهم به طرف ايران و آسياي صغير سرايز شدند و از طرف مسلمانان به نام تركمن ناميده شدند به طوري كه بعد از دو قرن نام ترك و تركمن جاي اوغوز را گرفت. در ساله ۱۰۳۵ ميلادي٬ قسمتي از اوغوزها به خراسان آمدند و بعد از جنگ و جدال بالاخره خراسان را از غزنويان گرفتند و دولت سلاجقه را تشكيل دادند (ص 81)

پس بنا به اعتراف اين نويسنده‌ي پان‌ترك، تا سده‌ي يازدهم ميلادي هيچ تركي پا به ايران نگذاشته بود و لذا امكان ندارد كه آذربايجان از ابتداي آفرينش ترك‌زبان باشد (!)، بل كه ترك‌ها چندين سده پس از اسلام توانستند به آذربايجان رخنه كنند.


«در گسترش اين مدنيت(اسلام) و فرهنگ عظيم الهي اقوام و قبايل تركزبان بي شك خدمات بي شائبه و صادقانه و افتخار آميزي دارند. تركان اسلام را مناسب‌ترين دين و آيين نزديك به وجدان خود يافتند و قرن‌ها دفاع از اسلام و گسترش ان را بر عهده گرفتند. سرتاسر تاريخ افتخار اميز تركان مسلمان مسلما عاري از شورش و يا مقاومت در برابر اسلام است. در ميان اين قوم عصيان‌هايي شبيه عصيان‌هاي روشن ميان ، ماه فريد ، المقنع ، خرميّه ، زواريه و غيره ديده نمي شود» (محمدزاده صديق)

اين نويسنده پان‌ترك نيز خرميه را، كه پيشواي آن بابك بوده، ترك ندانسته است.


كشته شدن بابك به دست خليفه‌ي تركزاد و ترك‌پرور معتصم:


پس از آن در صفر سال 223 هجري ، معتصم ، به دژخيم فرمان داد تا دو دست و پاي بابك را قطع نمايد و سپس او را گردن زند ( نهضت شعوبيه ، ص 302 و تاريخ ده هزارساله ايران ، جلد دوم ، ص 241) مطابق با تواريخ بابك در حين اجراي سياست و قطع شدن اعضاي بدن بردباري بسيار پيشه نمود و با خون خود چهره سرخ ساخت و به معتصم گفت : من روي خويشتن ازخون سرخ كردم تا چون خون از تنم بيرون شود ، نگويند كه رويش از ترس زرد شد ( تاريخ ده هزارساله ايران ، جلد دوم ، ص241 و نهضت شعوبيه ، ص 302) و بدينسان بابك در دم مرگ شكنجه هاي طاقت فرسا را با نهايت شهامت متحمل گرديد و هيچ گونه سخني كه نشانه عجز باشد بر زبان نياورد و با كردارو گفتار نيك خويش ، نام خود و ايران را در تاريخ جاودان و سربلند ساخت . چند تاريخ نويس كهن، واپسين سخن بابك خرمدين را بر سر دار «آساني» و «آسانيا» و «زهي آساني» و مانند آن گزارش داده‌اند (جوامع الحكايات و لوامع الروايات)، كه اين نكته گوياي پاي‌بندي وي تا واپسين دم به آرمان‌هاي‌اش و نيز گواه پارسي سخن گفتن وي است.


---

نتيجه‌گيري:

 

 بابك خرمدين فردي ايراني بود و اغلب دشمنان‌اش نيز همان تركمنان مزدور خليفه (يعني معتصم تركزاد) بودند. اما اين جهان هميشه پر از تناقض و شگفتي است، چه، ترك‌هايي كه زماني دشمن و مخالف بابك بودند اينك (در جهت اهداف تجزيه‌طلبانه) براي بابك جشن زادروز مي‌گيرند و او را قهرمان خود مي‌خوانند؛ اين رفتار ايشان مانند آن است كه در آينده روزي اسراييلي‌ها براي ياسر عرفات جشن زادروز بگيرند و او را يك اسراييلي اصيل با مذهب ارتودكس يهودي بدانند!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:45  توسط ماه  | 

پان‌توركيستها ‌و آرزوي پاره‌پاره شدن ايران

 

 

بنقل ازدكتر اميرحسين خنجيhttp://www.irantarikh.co

هرچند سخن نهفته بهتر / وين گفته كه شد نگفته بهتر
                            ليكن به سبيلِ كارداني / بي‌غيرتي است بي‌زباني

آنچه مرا به نگاشتن اين نامه واداشت مقاله‌ئي بود كه همين دوشنبه در وب‌گاه «ايران امروز» انتشار يافته به قلم آقاي ماشا الله رزمي با عنوان «مسئله‌ي ملي آذربايجان». من وقتي عنوان اين نوشتار را ديدم و هنوز متنش را نگشوده بودم با خود انديشيدم كه حتما مي‌بايست درباره‌ي جمهوري آذربايجان بوده باشد كه نام اصليش اران و شروان بوده و روسي‌ها كه آن سرزمينِ هميشه ايراني را از قاجاري‌ها گرفته بودند نامش را به هدف خاصي و با چشمي كه به بلعيدن آذربايجان داشتند عوض كردند. ولي وقتي وارد متن شدم و شروع به خواندن كردم دريافتم كه انگاري موضوع هدفداري است در ارتباط با سرنوشتِ كشورمان. پس برآن شدم تا به حدِ توانم بر حقايق تاريخي مُسَلَّم و انكارناپذيري اندكي روشني بيفكنم.

١
درباره‌ي خاستگاهِ اقوام ترك اطلاعات بسنده‌ئي از منابع تاريخي دردست است. اين منابع مي‌گويند كه سرزمينهاي ترك‌نشين در قرنهاي هفتم و هشتم ميلادي در ماوراي مرزهاي شرقي و شمالي ايران، يعني سرزمينهاي آن‌سوي سيردريا (سيحون) و اطراف درياچه‌ي خوارزم (آرال) و بيابانهاي شرقي و شمالي درياي مازندران (خزر) و سرزمينهاي ماوراي قفقاز بوده است، و ايراني‌ها همه‌ي آن سرزمينها را «تركستان» مي‌ناميده‌اند. در قرن اول هجري كه ايران در سلطه‌ي عربها بوده فقط در سرزمينهاي شرق سيردريا با مركزيت كاشغر (اكنون غرب چين)، و سرزمينِ كوچكي در شمال كوههاي قفقاز از وجود دولت گزارش به دست داده شده است. بقيه‌ي جماعات ترك در سرزمينهاي پهناورشان در قبايل پراكنده و بيابانگرد و متنقل مي‌زيسته‌اند و هيچ نظام سياسي منسجمي نداشته‌ و داراي هيچ وطن مشخصي نبوده‌اند.

لفظ «ترك» در منابع اوليه‌ي عربي كه از فتوحات عرب درايران سخن گفته‌اند بر قومي اطلاق شده كه اكنون پشتون ناميده مي‌شوند، و اين اسم در ارتباط با كابل و كابلشاه زندپيل و مردم كابلستان آمده است. البته اين خلط نام از يك اشتباه گزارشگران عرب آمده كه «توران» و «تركان» را شنيده و با هم اشتباه گرفته‌اند؛ زيرا پشتون‌ها كه در كابلستان از حد كابل و قندهار تا پشاور و كويته‌ي امروزي جاگير بوده‌اند و دنباله‌هايشان به شهري مي‌رسيده كه در منابع عربي با نام «قصدار» ازآن ياد شده (و تلفظ اصليش گم شده) را ايراني‌ها «توران» مي‌ناميده‌اند؛ و به‌نظر مي‌رسد كه بخشي از همان آريائي‌هاي موسوم به «توره‌يا» (توره+ علامت جمع) بوده باشند كه در تواريخ داستاني ما ازآنها سخن رفته است. بعدها كه عربها سيستان تا غزني را گرفتند و بر سرزمين سِند نيز دست يافتند با توراني‌هاي پشتون‌ آشنائي بيشتر يافته اشتباهشان را تصحيح كردند، و مردمي كه در منطقه‌ي شمالغرب پاكستان امروزي ساكن بودند را به درستي توران ناميدند. در تقسيمات جغرافيائي كه عربها از سرزمينهاي تحت سلطه‌شان كردند، قصدار مركز سرزمين توران بود؛ و اين همان قصدار است كه رابعه‌ي قصداري ازآن برخاسته است (دوشيزه‌ي نامدار ادبيات عرفاني ما، بزرگ‌زاده‌ئي كه به جرم عاشقي به گرمابه‌اش افكندند و رگ دستش را زدند تا بميرد؛ و او انگشتش را قلم و خونش را مركب كرد و بر ديوارِ گرمابه سرودِ سرخِ عشق نگاشت).

اين توضيح را ازآن‌رو آوردم تا اشتباه اديبان فارسي‌زبانِ خودمان را نيز بازنموده باشم كه در اواخر عهد ساماني «توران» و «تركان» را به تأثير از منابعِ اوليه‌ي عربها به‌جاي هم به‌كار برده‌اند، تا جائي كه فردوسي نيز دچار اين درهم‌آميزي نامها شده است؛ و ازآن‌پس تا امروز توران را به مفهوم نژاد ترك به‌كار مي‌برند.

٢
منابع تاريخي به ما اطلاع مي‌دهند كه همراه با حمله‌ي عرب به ايران و فروپاشي شاهنشاهي ساساني نخستين خزشهاي جماعات ترك به درون سرزمينِ ايراني‌نشينِ سغد از ماوراي سيردريا (سيحون) از يك‌سو، و به درون سرزمينِ ايراني‌نشينِ هيركانيا (كه اكنون نيمي از تركمنستان را شامل مي‌شود) از سوي ديگر رخ داد. در همين زمان تركان ماوراي قفقاز- كه اراني‌ها به‌آنها خزر مي‌گفتند- تلاشهائي براي خزش به درون سرزمينِ ايراني‌نشينِ اران و شروان (جمهوري آذربايجانِ كنوني) انجام دادند، و چند تلاشِ آنها توسط سپاهيان خلافتِ عربي به‌كمكِ خودِ ايراني‌ها به عقب زده شد. بعنوان نمونه‌ئي از تلاش يك خزش بزرگ به درون اران و شروان گزارشي مي‌گويد كه درسال ١٧٨ هجري خورشيدي يك جمع بزرگ از خزرها كه رئيسشان خاقان ناميده مي‌شد از گذرگاههاي قفقاز به‌درون اران سرازير شدند و دست به تخريب وكشتار زدند. خازم ابن خُزَيمه را هارون‌الرشيد به منطقه فرستاد و او آنها را بيرون راند و دربندهاي كوهستاني قفقاز را بازسازي كرد. اين گزارش را مي‌توان در ارتباط با تحريكات دولت بيزانس (روم شرقي) درجهت ايجادِ دردسر براي خليفه در مرزهاي شمالي كشورش بازخواني كرد كه داستانش دراز مي‌شود، و مي‌توان آن‌را با تلاشهاي رومي‌ها براي بازپس گيري ارمنستان و بخشهائي از آناتولي كه در اشغال عربهاي مسلمان بود ارتباط داد.

اما در سمتِ ديگر ايران، درپي نابساماني‌هاي ناشي از فروپاشي دولت ساساني و بي‌دفاع ماندنِ مرزهاي شرقي و شمالي كشور، تا اواخر قرن نخست هجري بخشهائي از سرزمينهاي ايراني‌نشين در شرق سغد تا سمرقند، و بخش بزرگي از هيركانيا تا نزديكي‌هاي گرگانِ كنوني به اشغال تركانِ خزنده درآمده بود. در قرنهاي سوم و چهارم هجري چندين مهاجرت جماعات مسلمان‌شده‌ي ترك از ماوراي سيحون و اطراف درياچه‌ي خوارزم به درون سغد و خوارزم و هيركانيا گزارش شده است، كه در يك‌مورد سخن از صدهزار خرگاه است كه خود را به امير ساماني مي‌فروشند و با اجازه‌ي امير ساماني در بيابانهاي سغد و خوارزم و هيركانيا اسكان مي‌يابند و فرزندانشان به‌عنوان غلام و مملوك وارد ارتش ساماني مي‌شوند. پس ازآن خزش بزرگ تركان به درون سغد در اواخر دوران ساماني صورت گرفت كه به براندازي دولت ساماني توسط مهاجمان ترك و تشكيل حاكميتِ ترك در سرزمينهاي ايراني‌نشينِ سمرقند و بخارا انجاميد. داستانهاي كهنِ ايراني كه از جنگهاي ايرانيان و تركان سخن مي‌گويند مربوط به تلاشهاي تركانِ ماوراي سيحون و بيابانهاي شرقي درياي مازندران (خزر) به خزش به درون سغد و هيركانيا، و بازدارندگي آنها توسط نيروهاي پارتيان و سپس ساسانيان است. و اين تلاشها سرانجام درزمان اميرانِ ساماني كامياب شد.

با تشكيل سلطنت غزنوي كه براي ادامه‌ي «جهاد» در هندوستان به سرباز ترك نياز داشت، مرزهاي ايران بيش ازپيش بر خزشهاي تركان گشوده شد. هم در زمان محمود غزنوي بود كه طوايف بزرگ اوغوز درياچه‌ي خوارزم را دور زده به بيايانهاي غربي آمودريا (اكنون اواسطِ تركمنستان) وارد شدند. در اواخر سلطنت محمود غزنوي يك‌دسته‌ي چندهزارنفري از اوغوزها از راه استراباد و ري تا اصفهان رفتند و ازآنجا برگشته راه شمال در پيش گرفته به آذربايجان رسيدند. اما در رخدادهاي بعدي از حضور اينها در آذربايجان خبري به‌دست داده نشده است، و چه بسا كه آنها آذربايجان را زيرِ پا نهاده وارد آناتولي شده باشند؛ زيرا كه در سرزمينهاي مسيحي‌نشين آناتولي امكان جهاد فراهم بود، و از راه جهاد مي‌شد زمين و ثروت و زن و دختر حاصل كرد. (داستان جهاد تركانِ مهاجر در آناتولي از قرن پنجم هجري تا تشكيل و تحكيمِ دولت عثماني داستان كشتارها و كشتارها است كه سرانجام به مسلمان و ترك‌زبان شدنِ بقاياي بوميان آناتولي انجاميد.) مشخصا و به‌طور قطع، تا پايان قرن چهارم هجري خورشيدي هيچ نشاني از وجود تركان در آذربايجان و اران و شروان نيست. گزارشهاي بسيار زيادي از جنگها و درگيريها برسر رياست در آذربايجان در قرنهاي سوم و چهارم هجري دردست است با نام و نشان سرانِ سپاه و نيز رقيبان قدرت، ولي در هيچ‌كدام سخني از حضور هيچ عنصر ترك به ميان نيامده است. تنها موردي كه از حضور ترك در اوائل قرن سوم هجري به دست داده شده كه در ارتباط با قيام بابك خرم‌دين است. يعني چون چندين لشكر را بابك در عرض چند سال درهم كوبيده بود خليفه معتصم تصميم گرفت كه سپاه غلامان ترك خودش را همراه يك از غلامانش به نام بغا كه افسر بلندپايه‌ئي شده بود اعزام كند. و اين نيز درجاي خود خبر از آن دارد كه ايراني‌هاي ارتش خليفه نمي‌خواسته‌اند بابك كه ايراني و ايراني‌نژاد بوده و برضد عرب مي‌جنگيده از ميان برداشته شود، و عربهاي ارتش نيز چونكه وقتي شكست مي‌يافته‌اند بابك همه‌شان را مي‌كشته است خليفه به‌ناچار غلامان ترك خودش را گسيل كرده است. اين تنها گزارش از حضور موقتِ ترك در آذربايجانِ پيش از عهد سلجوقي است كه اين نيز كوتاهمدت بوده، يعني لشكر اعزامي بوده و در آذربايجان ماندگار نشده و به‌زودي به بغداد برگشته است.

در زمان مسعود پسر محمود غزنوي خزش بزرگ طوايف اوغوز به درون بيابانهاي غربي آمودريا صورت گرفت كه به زودي به مرو و سرخس رسيدند، و چيزي نگذشت كه خراسان را ازدست مسعود گرفته در نيشابور سلطنت سلجوقي را بنياد نهادند، و به‌زودي سراسر ايران را گرفتند. با تشكيل امپراتوري پهناور سلجوقي كه ايران و عراق و شام و نيمي از آناتولي را شامل مي‌شد، خزش متوالي جماعات ترك از بيابانهاي دور به درون مرزهاي ايران استمرار يافت؛ و ازآنجا كه آذربايجان و اران و شروان حاصلخيزترين سرزمينهاي ايران بود جهتِ مهاجرت جماعتهاي خزنده‌ي ترك بيشتر به سوي اين سرزمينها بود. از همين‌راه بود كه جماعتهاي انبوهي از تركانِ مهاجر به‌طور پيوسته و مداوم به درون آناتولي سرازير شدند؛ و همينها بودند كه درآينده دولتكهاي موسوم به سلجوقي‌هاي روم را تشكيل دادند، و زمينه‌ساز تشكيل دولت اوغوزهاي عثماني شدند كه قبيله‌شان در زماني از قرن هفتم هجري به درون آناتولي رسيد.

بنا بر رسمي كه از زمان ساماني‌ها معمول شده بود، تركان مهاجر و نومسلمان پس ازآنكه درجائي از ايران اسكان مي‌يافتند، رؤسايشان فرزندانشان را به معلمان ايراني مي‌سپردند تا زبان ايراني را به آنها بياموزند؛ و معمولا برروي فرزندانشان كه در ايران به دنيا مي‌آمدند اسم ايراني مي‌نهادند. ازاين‌رو ما وقتي گزارشهاي تاريخي مهاجرتهاي تركان به درون ايران را دنبال مي‌كنيم، مي‌بينيم كه نخستين مهاجرها اسمهاي تركي دارند و نومسلمانند، ولي فرزندانشان اسمهاي ايراني دارند، و فرزندان رؤسايشان باسواد شده‌اند و به زبان فارسي سخن مي‌گويند. اين وضعيت در تمام دوران دوقرنه‌ي سلطنت اوغوزها تا يورش مغولان برقرار بود؛ و تركان مهاجر براي آنكه ايراني شوند اسلام و زبان ايراني و اسم ايراني (نامهاي شاهنامه‌ئي يا نامهاي اسلامي) اتخاذ مي‌كردند. همه‌ي منابع تاريخي كه درباره‌ي دوران سلطنت سلجوقي‌ها تا حمله‌ي مغول دردست است شاهد اين مدعا است.

تركان مغول كه قرن هفتم هجري خورشيدي با تهاجمِ آنها به ايران آغاز شد، در آغاز نه به قصد مهاجرت به درون ايران بلكه به قصد تاراجگري و بازگشت به ديار خودشان آمده بودند، و به همين خاطر هم از زمان حمله‌ي چنگيز به ايران براي بيش از سه دهه همواره مشغول آمدن و برگشتن و تخريب و كشتار و تاراج بودند؛ و اين تنها هدفي بود كه براي يورشهاي خود تعيين كرده بودند.

با دومين يورشِ بزرگ مغولان به همراه هولاكوخان (كه سومين‌دورِ خزش بزرگ ترك به درون ايران بود) ماندگاري مغولان درايران آغاز شد. ايراني‌ها كه در خلال نزديك به چهار دهه همه‌ي هستي خويش را به مغولان باخته بودند و از چندين مركز بزرگ تمدني‌شان جز داستان و سوگنامه نمانده بود، تنها راه نجات آنچه برايشان مانده بود را در فرمان‌بري اجباري از هولاكو و تشويقِ او به تشكيل سلطنت در ايران مي‌ديدند، و به اين ترتيب سلطنت تركان مغول درايران آغاز شد كه به‌زودي عراق را نيز ضميمه‌ي قلمرو خويش كرده خلافت عباسي را به بايگاني تاريخ سپرد.

كارگزارانِ صلاح‌انديش و باتدبير ايراني به زودي اربابانِ ناخواسته و زوركي مغول را براي تمدن‌پذيري و رهاسازي راه و رسم بياباني آماده كردند، و چيزي نگذشت كه همان رسم پذيرش اسلام و زبان و فرهنگ ايراني توسط مغولهائي كه برمسند پادشاهي مي‌نشستند مرسوم گرديد، و اباقاخان پسر هولاكوخان رسما مسلمان شده نام احمد برخود نهاد (احمد تكودار). جانشينان اينها تا پايان دوران ايلخاني فارسي‌زبان شده با تمدن و فرهنگ ايراني خوگير شدند، تا جائي كه ياد گرفتند كه رونق‌بخش تمدن و فرهنگ و ادب ايراني باشند. در اين‌زمينه كافي است كه به سياهه‌ي بلندبالاي آثار سخنوران، تاريخ‌نگاران، دانشمندان، و هنرمندانِ دوران يك‌ونيم‌قرنه‌ي سلطنت مغولان و ايلخانان بر ايران نظري بيفكنيم، يا دستِ كم نامهاي پرآوازه‌ي بزرگاني كه در اين عرصه‌ها كميت راندند را به ياد بياوريم.

چهارمين ‌دورِ خزش بزرگ طوايف ترك به همراه تيمور گوركاني آغاز شد؛ و چنانكه مي‌دانيم تيمور پيش از لشكركشي به درون ايران زبان و ادبيات ايراني را فراگرفته بود؛ و دراين‌باره داستانها دردست است. تيموري‌ها به نوبه‌ي خود چنان در تمدن و فرهنگ ايراني حل شدند كه در آينده فرهنگ و ادبيات ايران را به شبه قاره‌ي هند بردند و سلطنت درازمدتِ تيموريان هندوستان را بنياد نهادند كه زبان رسميش فارسي بود و صدها اثر ارزشمند فارسي از دورانشان دردست است، و از دربارهايشان كه رسوم شاهان باستاني ايران درآنها معمول بود داستانها دركتابهاي تاريخي هندوستان كه عموما به زبان فارسي است بازمانده است كه بارزترينش اكبرنامه است. تنها كس از شاهان تيموري هند كه زبانش تركي و ادبش فارسي بود بابر بود (بنيانگذارِ سلطنت تيموري هند). فرزندان او عموما فارسي‌زبان شدند، و هيچ چيزي از ميراث تركي براي تيموري‌هاي هند باقي نماند.

همراه با تشكيل دولت صفوي يك خزش بزرگ ديگر از قبايل و طوايف ترك به درون ايران، اين بار از جانب غرب و از بيابانهاي آناتولي رخ داد. همين تازه‌واردانِ بياباني بودند كه هفت طايفه‌ي مشهور قزلباش را تشكيل دادند. به دنبال آن، تحريكات شاه اسماعيل در كشور عثماني و سپس خصومت و جنگهاي درازمدت عثماني و ايران آغاز شد، نيمه‌ي غربي آذربايجان و سپس بخش اعظم كردستان به اشغال عثماني‌ها درآمد، جريان تاريخ و نقش تأثيرگذارنده‌ي زبان و فرهنگ ايراني در منطقه متوقف گرديد، مهاجرتهاي مداوم طوايف ترك از آناتولي به درون ايران توسط قزلباشان تشويق شد، در آذربايجان و اران و شروان عنصر ترك در اكثريت قرار گرفت و چيزين نگذشت كه اين سرزمينِ ايراني‌نشين تغيير ماهيت داد و زبان تركي زبان مسلط در اين منطقه از ايران شد. ما نمي‌دانيم كه در دوران صفوي، به‌خصوص در دوران اشغال درازمدت آذربايجان و اران و شروان توسط عثماني‌ها چه انبوهي از جماعات ترك به درون آذربايجان و اران و شروان خزيده باشند و بوميان آذربايجان در چه وضعيتي كشتار يا تارانده مي‌شده‌اند و بازماندگانشان در چه وضعيتي خود را مجبور ديده‌اند كه زبانشان را تغيير دهند تا بتوانند به زندگي ادامه بدهند. همچنانكه ديگر نمي‌توان پي برد كه چه نسبت از جمعيت كنوني آذربايجانِ ترك‌زبان‌شده از بوميان تغييرزبان‌داده، و چه نسبتشان از تركان مهاجرند.

كوته‌سخن آنكه تا اوائل قرن پنجم هجري كه دسته‌ئي از اوغوزها وارد آذربايجان شدند هيچ عنصر ترك در آذربايجان و اران و شروان نمي‌زيسته است و جمعيت سراسر اين سرزمينها را مردم بومي از نوادگان ايرانيانِ باستاني و همچنين عربهاي ايراني‌شده تشكيل مي‌داده‌اند (كه اين دومي‌ها به همراه فتوحات اسلامي وارد آذربايجان شده ماندگار و محلي شده بودند). گويش آذري كه ازگويشهاي زبان ايراني بوده، هنوز در مناطقي از آذربايجان قابل بازشناسي است، و جالب است بدانيم كه با گويش لارستاني كه در انتهاي جنوب ايران است مشتركات بسيار دارد. (شادروان كسروي كه خود آذربايجاني ترك‌زبان بوده پژوهش ارزنده‌ئي درباره‌ي گويش آذري انجام داده كه در كتابچه‌ئي با عنوان «آذري يا زبان باستان آذربايجان» انتشار يافته است.)

جماعات ترك، هرچند كه در ابتداي ورودشان به ايران حالت جماعات مهاجم و غارتگر را داشتند و خسارتهاي تاريخي جبران‌ناپذيري به ايران و ايراني زدند و تخريبها از شهرها و مراكز تمدني، و كشتارها از مردم ايران كردند (كه در گزارشهاي تاريخي بازنموده شده است)، ولي به‌زودي ايراني شدند، و امروزه يكي از سه‌قوم بزرگ تشكيل‌دهنده‌ي ملت ايرانند، كه سابقه‌ي اسكان نخستين طوايفشان در ايران (اگر ترك‌زبان مانده باشند) به حدود ٩ قرن مي‌رسد، و در بيش از هشت قرن از اين زمان طولاني (جز دوران زنديه و پهلوي) سلطنت ازآنِ ايشان بوده است؛ و همواره در فراز و نشيب رخدادهاي سياسي و اجتماعي ايران سهيم بوده‌اند.

٣
گفتم كه آنچه مرا به نوشتن اين نامه واداشت مقاله‌ي آقاي رزمي بود. مقاله‌ي آقاي رزمي اگر به يك زبان غربي در يكي از نشريات غربي نشر يافته بود، شايد براي غربي‌هائي كه با تاريخ و گذشته‌هاي ايران آشنائي ندارند جالب مي‌نمود. ولي براي ايراني‌ها به زبان فارسي نوشتن و از چيزهائي چون «ملت آذربايجان» و «مسئله‌ي ملي آذربايجان» سخن گفتن، جاي تأمل و كنكاش دارد. من آقاي رزمي را نمي‌شناسم، ولي از اشاراتي كه در زيرنويس داده‌اند معلوم مي‌شود كه اهل دانش، داراي مطالعه، و اهل قلمند، و شايد در ايالات متحده‌ي آمريكا مي‌زيند. اما عنوان نوشتارشان مرا متعجب كرد كه شخصي بامطالعه و اهل دانش مطالبي اين‌گونه بر قلم بياورند.

هركس عنوانِ مقاله را ببيند بي‌درنگ از خود مي‌پرسد: مگر مردم آذربايجان يك ملت‌اند كه مسئله‌ئي به نام مسئله‌ي ملي داشته باشند؟ اگر يك ملتند در چه زماني از تاريخ داراي دولتِ مستقل بوده‌اند؟ مرزهاي كشورشان در كجاها بوده، و با چه كشورهائي همسايه بوده‌اند؟ از چه هنگامي كشورشان ضميمه‌ي ايران شده است تا اكنون مسئله‌ي ملي داشته باشند؟

مسئله‌ي ديگر در اين مقاله آن است كه آقاي رزمي مي‌گويند: «اين مقاله بيشتر روشنفكران فارس را مورد خطاب قرار مي‌دهد».
پرسش آن است كه چرا آقاي رزمي فقط روشنفكران فارس را مورد خطاب قرار داده‌اند و نه روشنفكران سراسر ايران را؟ مگر مردم فارس با آذربايجان همسايه‌اند يا روشنفكران فارس با مردم آذربايجان مشكل دارند؟ يا اينكه فقط روشنفكران فارس از وضع آذربايجان بي‌خبرند و مردم ديگر استانهاي ايران همه چيز درباره‌ي آذربايجان و مسائل آذربايجان مي‌دانند؟ چرا روشنفكرانِ كردستان و همدان را مورد خطاب قرار نداده‌اند كه همسايه‌هاي آذربايجانند؟
اين پرسشها كه از خودم كردم يادم آمد كه پان‌توركيستهاي شووينيست آذربايجان به ايراني‌هاي فارسي‌زبان مي‌گويند «فارس». يعني اسم آستان فارس را براي ايراني‌هائي به‌كار مي‌برند كه زبانشان زبان ملي ايران است نه يك زبان محلي. و به همداني‌ها و اصفهاني‌ها و خراساني‌ها و كرماني‌ها و تهراني‌هاي فارسي‌زبان هم «فارس» مي‌گويند. حتما افغانستاني‌ها و تاجيكستاني‌ها و ازبكستاني‌هاي فارسي‌زبان نيز در قاموس اينها «فارس» هستند.
البته كه شخصي اهل دانش و مطالعه و قلم همچون آقاي رزمي مي‌دانند كه «فارس» يك سرزمين است، و امروزه يكي از استانهاي ايران است مثل همدان و اصفهان و كرمان و كردستان و آذربايجان و خراسان و جز آنها. ولي چرا اسم سرزمين را بر آدمها اطلاق كرده‌اند، اين جاي سؤالي دارد كه هيچ‌گاه پاسخ نخواهد يافت.

ديگر اينكه ايشان از «ساير ملل ساكن در ايران» سخن گفته‌اند. مگر «ملت ايران» از چند ملت تشكيل شده است؟ مگر ايران از اتحاديه‌ي چند كشور تشكيل شده است كه داراي «مللِ ساكن در ايران» بوده باشد؟ اين ملتهاي فرضي كشورهايشان چه نامهائي داشته‌اند و مرزهاي كشورشان كجا بوده و با كدام كشورهاي فرضي همسايه بوده‌اند؟

عبارتها هشداردهنده و نگران‌كننده است. با هم بخوانيم:
* «آذربايجاني‌ها شعار ناسيوناليستي را در مقابله با حكومت روحانيون شيعه مطرح مي‌كنند.» [اما كدام معنا را از ناسيوناليسم درمد نظر دارند؟ پائين‌تر خواهيم ديد كه پان‌توركيسم است.]
* «بخشي از آذري‌هائي هم كه در درون سيستم حكومتي هستند و از تعدادي از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي گرفته تا بعضي از روحانيون و نمايندگان مجلس خبرگان و عده‌اي از شهرداران و فرمانداران حامي خواسته‌هاي ملي آذربايجان هستند. اين حركت عليرغم بعضي اشتراكات مطلقا قابل مقايسه با حركات ملي در خوزستان و بلوچستان نيست.»
* «مي‌توان قدرتمندترين امپراطوري‌ها را نيز به كشور‌هاي مستقل تبديل كرد.»
* «جنبش ملي آذربايجان مراحل تكويني خود را مانند ساير جنبش‌هاي ملي در آسيا و اروپا و آفريقا طي كرده است.»
* «سمبل اسطوره‌اي اين جنبش يعني بابك قهرمان مبارزه با مدعيان دين و نيروهاي اشغالگري است كه توسعه طلبي‌هاي سياسي خود را بنام دين انجام مي‌دادند.»
* «تمام نيروي جنبش صرف اثبات اين واقعيت مي‌شود كه آذربايجاني‌ها يك ملت هستند.»
* «هويت مستقل آذربايجاني».

نويسنده‌ي محترم براي آنكه پان‌توركيستهاي آذربايجان را از تغذيه‌شدگي توسط همسايه‌هاي شمالي و غربي تبرئه كنند تا كسي «دُمِ خروس» را نبيند، توضيح داده‌اند كه «روشنفكران كم بضاعت از نظر فكري كه قادر به تحليل درست اوضاع نيستند همواره دست خارجي را در پديده‌هاي اجتماعي جستجو مي‌كنند و فعالين جنبش‌هاي ملي را ناآشنا به تاريخ گذشته ايران مي‌دانند.»


و يك عبارت ديگر:
«انحلال اتحاد شوروي، استقلال مجدد جمهوري آذربايجان.»
پرسش آن‌است كه مگر همه‌ي گزارش‌هاي تاريخي نمي‌گويند كه سرزمين‌هاي هميشه ‌ايرانيِ اران و شروان كه بعدها نام آذربايجان گرفت در جنگ توسط روسها اشغال شده از ايران جدا كرده شد؟ مگر از جنگهاي ايران و روس و قرارداد الحاق اين بخش از خاك ايران هيچ ايراني‌ئي خبر ندارد؟ تاريخ مي‌داند كه روسها بخشهائي از خاك ايران را اشغال كردند، و همين بخشها اكنون آزاد شده‌ تبديل به كشور شده‌اند. آنچه اكنون جمهوري آذربايجان ناميده مي‌شود هزارها سال ملك مشاع همه‌ي ايراني‌ها و بخشي از كشور ايران بوده كه دراثر نابخردي‌هاي تركانِ قاجاري به اشغالِ روسها درآمد. سپس به‌دنبالِ فروپاشي اتحاد شوروي، اين سرزمين به حال خود واگذاشته شد و كشوري نوين در جهان پديد آمد كه هيچگاه در تاريخ جهان وجود نداشته است. پس «استقلال مجدد» دركار نيست بلكه پديد آمدنِ كشور نوين متشكل از سرزمينهاي اشغال‌شده‌ي ايراني برصحنه‌ي تاريخ و جغرافيا پس از فروپاشي شوروي است. ناديده گرفتنِ تعمدي وقايعِ مُسَلَّمِ تاريخي چرا؟ آيا چنين سخناني را چه‌گونه بايد در ارتباط با تاريخ و گذشته‌ي ايران تفسير كرد؟
آقاي رزمي خودشان بالاتر نوشته‌اند كه روشنفكران ايراني «فعالين جنبش‌هاي ملي را ناآشنا به تاريخ گذشته‌ي ايران مي‌دانند». آيا روشنفكران ايراني با ديدن چنين تعابيري حق ندارند كه آنها را واقعا ناآشنا به تاريخ گذشته‌ي ايران بدانند؟ «ملل غير فارس» در جامعه‌شناسي سياسي ايران چه معنائي دارد؟ آيا كسي كه مي‌پندارد مردم استانِ آذربايجان يك ملتند با تاريخ و گذشته‌ي ايران آشنائي دارند؟ اگر دارند، كه واقعا جعل تاريخ و جعل هويت مي‌كنند. آيا نمي‌دانند كه تركان در ايران يك قومند مثل ديگر اقوام ايراني، ولي هيچگاه يك ملت نبوده‌اند، و اكنون نيز نيستند تا «مسئله‌ي ملي» داشته باشند؟ البته بديهي است كه بايد از حقوق شهروندي كاملا متساوي با همه‌ي اقوام ايراني برخوردار باشند، و بايد حق داشته باشند به زبان مادري‌شان بگويند و بنويسند و نشر بدهند. اين يك حق طبيعي است كه هيچ انساني در هيچ كجاي دنيا نمي‌تواند ازآنها بگيرد. اما آنچه مربوط به زبان قومي آنها است، آيا تا كنون از استعمال زبان مادري منع شده بوده‌اند؟ آيا حق نداشته‌اند به زبان مادري‌شان بگويند و بنويسند و نشر بدهند؟ آيا به صِرف ترك بودنشان ستمي قومي برآنها رفته است آن‌گونه كه بر بلوچها و كردها و تركمنها و ديگر جماعتهاي پراكنده‌ي سني و زرتشتيان و يهوديان و مسيحيان و بهائي‌ها ستمِ ديني و مذهبي مي‌رود و از اساسي‌ترين حقوقِ سياسي شهروندي نيز محروم شده‌اند ولي وظيفه‌شان در قبال حكومت مثل همه‌ي ايرانيان است؟ آيا تركها در ايران حق انتشار كتاب و نشريه و روزنامه به زبان خودشان ندارند آن‌چنان كه تركها در تركيه به كردها اجازه‌ي داشتن نشريه‌ي كردي و نشر كتاب به زبان مادري خودشان را نمي‌دهند؟ آيا در ايران تا كنون هيچ‌گونه حركت ضد ترك در جائي ديده شده است؟ آيا قانون اساسي جمهوري اسلامي تركها را مثل سني‌ها و ديگر ايراني‌‌هاي غير شيعه (و همچنين مثل كردهاي تركيه) از بخشي از حقوق شهروندي محروم كرده است؟ كجا است انصاف؟!

پوشيده نيست كه پان‌توركيستهاي شووينيستِ آذربايجان، برمبناي همان تفكرات تنگ‌نظرانه‌ي قبيله‌ئي كُهَن كه تابِ ديدن كسي جز قبيله‌ي خويشتن را ندارد، در رؤياي بازگشت به دوران سياه و پرمظلمه‌ي ترك‌سروري نشسته‌اند، و به چيزي كمتر از حاكميت ايلياتي ماقبلِ مشروطه‌ي تركان بر سراسر ايران قانع نيستند. آقاي رزمي مي‌نويسند: «جنبش ملي [آذربايجان] به گذشته و مبارزات تاريخي آذربايجاني‌ها افتخار مي‌كند يعني آن دوران‌هاي طلائي كه ملت آذربايجان قدرتمند بود و برتمام ايران فرمانروائي مي‌كرد، گذشته‌اي كه نه تنها هويت مي‌دهد بلكه ارزش آفرين و كارا مي‌باشد.» (منظورشان از ملت آذربايجان حتما مغولها و تاتارها و قزلباشها و قاجارها است.)

٤
آقاي رزمي عبارتِ «ملتِ آذربايجان» را به‌جاي «قوم ترك» به‌كار برده‌اند تا تمايز تركان آذربايجان از ملت ايران را بازنموده باشند. ولي چنين سخني مجادله مي‌طلبد.
ملت در قاموس سياسي يك معنا دارد و قوم يك معناي ديگر. «قوم» يك مجموعه از جماعات انساني است كه داراي زبان و فرهنگ و سنتهاي مشتركِ ديرينه‌اند و از يك منشأ نژادي برخاسته‌اند، و در درون يك كشوري كه چندقوميتي است در كنار اقوام ديگر تشكيل ملت مي‌دهند. «ملت» يك مجموعه از جماعات انساني شامل اقوام است كه در درون يك سرزميني به‌نام كشور با مرزهاي مشخصي مي‌زيند، داراي تاريخ و سرگذشتِ مشترك و داراي دولتِ واحدي‌اند. يك ملت ممكن است از چند و چندين قوم تشكيل شده باشد، چنانكه ملت ايران از اقوام ايراني و ترك و عرب و يهود و ارمني و آسوري و كلداني تشكيل شده است. «ملت» اَعَم از «قوم» است؛ و جايگزين كردنِ هركدام از اين دو اصطلاحِ حقوقي با يكديگر نشانه‌ي ناآگاهي از اصطلاحات و تعابير حقوقي است. و در ارتباط با مسائل داخلي ايران، اصرارِ پان‌توركيستهاي آذربايجان بر به‌كاربردن «ملتِ آذربايجان» به‌جاي «قومِ ترك» نشانه‌ي تلاشِ توطئه‌آميز درجهتِ پاره‌پاره كردن كشوري است كه ايران نام دارد؛ و چنانكه مي‌دانيم، ديري است كه اينها در تلاشند تا به بلوچها و كردها نيز القا كنند كه شما نه از قوم ايراني بلكه دوملتِ متمايز و مشخص هستيد؛ و به اين‌سان، در جهت تحريك بخشهاي مختلف ملت ايران براي ايجاد تفرقه و اختلافات قومي به هدف پاره‌پاره كردن كشور فعاليت مي‌كنند.

ايران كشوري است يك‌مليتي و چندقوميتي، كه اكثريت مطلق ملتش را قوميت ايراني تشكيل داده است (با شاخه‌هاي بلوچي، كردي، لري، لارستاني، گيلكي، تالشي، …). دومين قوم تشكيل‌دهنده‌ي ملتِ ايران قوم ترك است با شاخه‌هاي آذربايجاني، خراساني، همداني، و فارسي و چند جماعت كوچك پراكنده‌ي ديگر. عربها در مرتبه‌ي سوم قرار مي‌گيرند و عمدتا در خوزستان ساكنند. و علاوه براينها اقوامِ يهود و ارمني و آسوري و كلداني هستند. سراسر ايران ملك مشاع همه‌ي اقوام تشكيل‌دهنده‌ي ملت ايران است، و مردمي كه در يك نقطه از ايران مي‌زيند مالك مشاع همه‌ي ديگرنقاط ايرانند، و در دفاع از اين حقِ مشاع حق دارند كه درقبالِ هر حركتِ مشكوكي كه در هر نقطه از ايران رخ مي‌دهد نظر بدهند و سمت‌گيري كنند. دفاع از تماميت ارضي ايران وظيفه‌ي فردفرد ملت ايران است، و به زبانِ فقهي «واجبِ عيني» است.

آيا پان‌توركيستهاي شووينيست نمي‌دانند كه سرزمين آذربايجان ملك مشاع همه‌ي ايرانيان است؟ آيا نمي‌دانند كه يك جماعت انساني، از هر قومي كه بوده باشد، اگر از سرزمين قومي خودش جاكَند شده به درون يك كشوري مهاجرت كند و در يك نقطه از آن كشور اسكان يابد، هرچه هم زمان بر اسكانش بگذرد، هيچ قانون اخلاقي و عرفي و تاريخي به او اين حق را نمي‌دهد كه آن نقطه را از مالكيت مشاع همه‌ي ملت بيرون آورده ملك اختصاصي خودش بداند؟

تركاني كه هركس به زبان ملي ايران سخن مي‌گويد را «فارس» مي‌نامند آيا نمي‌دانند كه تركان قشقائي هم فارسي‌اند ولي زبانشان تركي است؟ آيا نمي‌دانند كه زبان «فارسي» اسم زبان ملي همه‌ي ايراني‌ها است نه اسم زبان يك قوم مشخص و متمايز؟ همچنان كه اسم زبان ملي مردم آمريكا انگليسي است، و در عين حال در همان سرزمين پهناور صدها قوم با زبانهاي قومي مي‌زيند؟ آيا همه‌ي انگليسي‌زبانهاي آمريكا يا استراليا يا كانادا انگليسي‌تبارند؟ يا زبانشان انگليسي است كه زبان ملي است؟ كدام ملتي در جهان هست كه يك زبان ملي مشخص و واحدي نداشته باشد؟ وقتي كشور پاكستان تشكيل شد پاكستاني‌ها زبان اردو را كه در دهلي شكل گرفته بود زبان ملي پاكستان كردند. اين زبان تا پيش ازآن در هيچ كدام از مناطق پاكستان رواج نداشت. چهار مليتِ مشخص و متمايز با هم متحد شده يك كشوري به نام پاكستان به وجود آوردند (سنديها، پنجابيها، پشتونها، بلوچها)؛ و به يك زبان ملي نياز داشتند كه هيچ‌گاه نزد هيچ‌كدام ازديگر مليتها حساسيت برنيانگيزد. زبان اردو را كه زبان هيچ‌كدامشان نبود به زبان ملي تبديل كردند.

آيا پان‌توركيستهاي شووينيست فقط درباره‌ي ايران حكم صادر مي‌كنند كه حق ندارد يك زبان ملي واحد داشته باشد؟ و حكم مي‌دهند كه در آذربايجان نبايد زبان فارسي رسميت داشته باشد؟ آيا نمي‌دانند كه اگر در آذربايجان فقط زبان تركي رسميت داشته باشد و در خوزستان فقط زبان عربي، ديگر امكان مراوده ميان سه قوم بزرگ تشكيل‌دهنده‌ي ملت از ميان خواهد رفت؟ آيا با چنين فرضي ايراني‌ها بايد با كدام زبان مشتركي با هم مراوده كنند؟ انگليسي يا تركي؟! با توجه به اينكه كه شاخه‌هاي زبانِ ايراني (يعني بلوچي و كردي و لارستاني و گيلكي و تالشي و لري و…) نيز به‌سبب نانوشته بودنشان اندك اندك تغيير شكل مي‌دهند، گويندگان به اين گويشها نيز اگر هركدام قرار باشد در زيستگاهش فقط گويش خودش را رسميت بدهد و زبان ملي را از رسميت بيندازد چيزي نخواهد گذشت كه حتي اينها نيز با وجود ريشه‌ي واحدِ زباني و نژادي‌شان نتوانند زبان يكديگر را بفهمند.

آيا پان‌توركيستهاي شووينيست نمي‌دانند كه زبان فارسي زبانِ اصلي مردم فارس نيست بلكه گويش مردم فارس تا چندقرن پيش يك گويش محلي بوده غير از زبان فارسي؟ شاعران شيرازي از قبيل سعدي و حافظ و شاه داعي الله سروده‌هائي به گويش محلي فارس دارند (و در ديوانهايشان هست) كه تا زمان آنها و شايد چندقرنِ بعد هم در شيراز رايج بوده است. ولي اين گويش اكنون فقط در منطقه‌ي لارستان باقي مانده و در ديگر نقاط فارس از ميان رفته است. يعني گويش محلي فارس در مناطق عمدتا شهري جايش را به زبان ملي داده كه اسمش زبان فارسي است ولي متعلق به فارسي‌ها نبوده است.

زبان فارسي در طول تاريخِ دراز خويش و بر اساس نيازهاي مراوده‌ئي اقوامِ تشكيل‌دهنده‌ي ملت ايران شكل گرفته، مفردات عربي و تركي بسياري را درخود پذيرفته است تا براي همگان قابل فهم و درك باشد. ولي اين زبان نه زبانِ محلي مردم فارس بوده است نه مردم اصفهان نه كرمان نه خراسان نه آذربايجان نه هيچ جاي مشخصِ ايران.

آقاي رزمي وقتي مي‌گويند خطابشان به «روشنفكرانِ فارس» است، شايد خودشان به معناي سخنشان توجه ندارند و بر خطاي لغوي اين سخن واقف نيستند. اگر گفته بودند «روشنفكران فارسي‌زبان» سخنشان معنا و مفهوم داشت؛ ولي «روشنفكران فارس» فقط روشنفكران استانِ فارس را شامل مي‌شود زيرا كه فارس يك استان است نه مجموعه‌ئي قومي. روشنفكرانِ قشفائي نيز «روشنفكرانِ فارس» هستند ولي البته كه ترك‌زبانند. تركهاي قشقائي به فارسي‌زبانها «تاجيك» مي‌گويند نه «فارس»، زيرا مي‌دانند كه فارس يك منطقه است و خودشان نيز اهل فارس‌اند و مي‌گويند ما فارسي هستيم، ما تركان فارس هستيم. تركهاي همدان نيز چنينند. تركهاي آذربايجان هم اگر به جاي اصطلاح زشت و غلطِ «زبان فارس» از «زبان تاجيكي»، و به جاي اصلاح زشت و غلطِ «قوم فارس» از لفظِ عامِ «تاجيك» استفاده كنند سخنشان معنادار خواهد شد و خواننده و شنونده درك خواهند كرد كه منظورشان فارسي‌زبانها است. در زمان صفويه نيز قزلباشها به فارسي‌زبانها «تاجيك» مي‌گفتند، و اين‌را در كتابهائي كه درآن زمان نگارش يافته نيز مي‌توان ديد.

زبان ملي ايران كه زبان فارسي است زبان مشترك همه‌ي اقوام ساكن در كشور ايران است نه زبان يك قوم خاص؛ بلكه زباني است ساختگي و جعلي كه از مفردات زبانهاي هر سه قومِ ايراني و عرب و ترك تشكيل شده است، و علاوه بر ايراني‌تبارهائي كه گويش محلي‌شان را ازدست داده‌اند جماعات بزرگي از عرب‌تبارها، ترك‌تبارها و ديگرتبارها كه در منطقه‌ي اسكانشان زبان قومي‌شان را ازدست داده‌اند فارسي‌زبان شده‌اند و به اين زبان تكلم مي‌كنند. يعني زبان فارسي زبان مشترك و ملي مردم ساكن در درونِ مرزهاي كشور ايران است، نه زبان يك قومِ مشخص و متمايز. اين زبان هيچگاه در هيچ زماني دربردارنده‌ي هيچ امتيازي براي هيچ گروهي نبوده است. در زمان سلطنت پهلوي هم كه پان‌توركيستهاي شووينيست ازآن به عنوان شووينيسم پهلوي ياد مي‌كنند اكثريت حاكمان كشورمان ترك‌تبار و وارثان حكومت قاجارها بودند. يك نگاه گذرا به نامهاي وزيران و استان‌داران و مديران كل و سفيران و افسران و ديگركارگزارانِ عالي‌رتبه‌ي دولت در زمان پهلوي‌ها كافي است تا منصفانه اين سخن تأييد شود. اكنون و در نظام جمهوري اسلامي نيز، با هر وضعيتي كه ازنظر ما دارد و ايران را به هرسوئي كه مي‌بَرَد، چه ما موافق اين نظام باشيم و چه مخالفش، وضع به همين منوال است. تركهاي شريكِ حاكميت، با توجه به كثرت تعدادشان در اين نظام، بيشترين سهم را درآنچه از زمان انقلاب اسلامي تا كنون بركشور و ملت رفته است دارند (با خوب و بدش كاري ندارم، زيرا كه قضاوت با تاريخ است). اگر نگاهي به ليست اسامي دادستانهاي دادگاههاي انقلابِ تهران و رؤساي زندانهاي تهران و تصميم‌سازان نظام در تهران و همچنين سران سازمانها و گروههاي موافق و مخالف رژيم در تهران در طي ربع‌قرنِ گذشته ازجمله دهه‌ي پرماجرا و غير قابل دفاعِ شصت بيندازيم آنگاه متوجه خواهيم شد كه عناصر ترك‌زبان در تهران بزرگترين شريكان همه‌ي رخدادهاي اين ربعِ قرن از جمله آن دهه بوده‌اند. كجا است باانصافي كه به واقعيتها با چشمان باز بنگريد و منصفانه قضاوت كند؟

٥
مشكلِ اصلي ملت ايران مسئله‌ي قوميتها نيست، بلكه درد آزادي و دموكراسي است.
اگر قرار است كه ايران به‌عنوان يك كشور و ايراني به‌عنوان يك ملت برصحنه‌ي جغرافيا و عرصه‌ي تاريخ برجا بماند بايد هر ايراني به صِرفِ ايراني بودن از حقوقي مشابه و متساوي با هر ايراني ديگري برخوردار باشد. نژاد و دين و مذهب و زبان و قوميتْ نمي‌تواند تعيين‌كننده‌ي هيچ امتيازي يا تحميل‌كننده‌ي هيچ محروميتي باشد.
نبايد ازياد ببريم كه شكلِ حد اقلي نظامِ سياسي مورد نظر آزادي‌انديشانِ ايران‌دوست كه دردِ آزادي و دموكراسي دارند يك حكومت مركزي انتخابي پاسخگو و مقتدر، با يك سيستم غير متمركز و داراي شفافيتِ كامل در مناسبات قدرت است كه اداره‌ي امور مردمِ هر منطقه و استان درآن از راه اِعمال اراده‌ي آزادانه‌ي خودِ مردم صورت گيرد، مردمي كه كارگزارانِ امورشان را، به توسط ابزارهاي جمعي كه همانا گروههاي اجتماعي است، ازميان بخردان و كاردانانِ آزموده و شناخته‌شده‌شان آزادانه برگزينند؛ و به‌اين‌طريقْ كاردانان و بخردانِ كشور، بدون هيچ‌گونه تمايز قومي و زباني و ديني و مذهبي و جنسيتي، به عنوان گُزيدگانِ ادواري مردم، در اداره‌ي امور كشورشان كه ملك مشاع همگان است دخيل باشند؛ و منزلت و حرمت انساني جايگاه شايسته‌ي خويش را درجامعه تثبيت كند.
بديهي است كه اين نظام غير از نظام فدرالي است كه مناسبِ كشورهائي است كه از اتحاديه‌ي اقوام و مللِ سابقا مستقل و مجزا تشكيل شده است نه ايران كه يك كشور يك‌مليتي و چندقوميتي است. هيچ‌كدام از اقوام ترك و عرب در هيچ زماني از تاريخِ بعد از مهاجرتشان به ايران يك ملت متمايز نبوده‌اند بلكه همواره بخشي از ملت بزرگ ايران بوده‌اند. تاريخ مي‌داند و در لابه‌لاي اوراق نوشته‌ي خويش ثبت كرده است كه در دوره‌هاي اضمحلال كشور پس از يورش مغولان تا تشكيل دولت صفوي نيز هركدام از حكومتهاي ايلاتي ترك كه در هر پاره از ايران تشكيل مي‌شده مدعي سلطنت بر كلِ ايران بوده و داعيه‌ي تصرف سراسرِ كشور و يكپارچه كردن ايران را داشته است. وقتي دولت صفوي تشكيل شد نيز اخلاف تيمور در مرو و هرات، و شاه اسماعيل در تبريز، هركدامشان مدعي پادشاهي بر ايران بود، و جنگهاي شاه اسماعيل و محمدخان شيباني نيز برسرِ همين داعيه بود، كه سرانجام بخشي از ايران با نام اصلي براي شاه اسماعيل و صفوي‌ها ماند، و سپس جريانها در پشتِ مرزهاي شرقي دولت صفوي به گونه‌ئي كه خوانده‌ايم و مي‌دانيم به پيش رفت. بعد ازآن نيز حمله‌ي محمود قندهاري به‌ياري سيستانيها و بلوچها به اصفهان و براندازي دولت صفوي ازآن‌رو بود كه محمود ادعاي سلطنت برايران را داشت و سلطنت صفوي را نامشروع مي‌دانست؛ ولي باز ايلات ترك درصدد بازيابي قدرتشان پيرامون نادر گرد آمدند و سلطنت افشاري را تشكيل دادند. با تشكيل سلطنت زنديه دوباره تلاشهاي تركان براي تركي‌كردن دولت ايران آغاز شد كه سرانجام به تشكيل سلطنت قاجاريها انجاميد.

من گمان نمي‌كنم كه هيچ ايراني آزادانديشي كه درد ايران و ايراني را داشته باشد بتواند پذيرفتنِ اين موضوع را به خود بقبولاند كه مردم يك منطقه‌ئي از ايران كه ملك مشاع همه‌ي ايرانيان است به صِرفِ اينكه داراي زبان قومي خودشانند منطقه‌شان را ملك خصوصي خودشان بشمارند و خودشان را نه بخشي از ملتِ بزرگ ايران بلكه ملت آن منطقه بنامند و داعيه‌ي جداسري از ايران را داشته باشند. وضعيت تاريخي اقوام ايراني با كردهاي تركيه و عراق تفاوت دارد. كردهاي تركيه سرزمينشان توسط تركهاي بيگانه و ازدورآمده‌ئي اشغال شده است كه همه‌ي حقوق شهروندي را از ايشان سلب كرده‌اند تا جائي كه حتي استفاده‌ي نوشتاري از زبان ملي خودشان‌ برايشان ممنوع است و دستور دارند كه ترك‌نُما باشند. كردستانِ عراق پس از تشكيل كشورِ نوين عراق در دنبالِ جنگ جهانگيرِ اول (كه توسط انگليسي‌ها براساس پيمانِ محرمانه‌ي سايكس و پيكو ايجاد شد) ضميمه‌ي عراق گرديد. پيش ازآن تاريخ نه دولتي به نامِ دولتِ عراق وجود داشته و نه كردستان شامل عراق بوده؛ بلكه عراقِ عرب‌نشين شامل سه ايالتِ موصل و بغداد و بصره بخشي از امپراتوري عثماني بوده و كردستانِ عراقِ كنوني نيز وضعيت ويژه‌ي خودش را داشته است. ازاين‌رو امروز كردهاي عراق حق دارند كه بگويند ما ديگر نمي‌خواهيم ضميمه‌ي كشوري به‌نام عراق باشيم. به عبارتِ ديگر، كردها در تركيه و عراق و همچنين در سوريه واقعا مسئله‌ي ملي دارند. كردها هزاران سال پيش از مهاجرتِ تركان به آناتولي در سرزمين بومي خودشان در درون مرزهاي ايران مي‌زيسته‌اند و سپس سرزمينشان به اشغال عثماني‌ها درآمده است. در پيمان سايكس و پيكو قرار براين رفته بود كه از كردستانِ تحت اشغال عثماني‌ها يك كشور مستقل برصحنه‌ي جغرافيا پديد آيد، اما پس از تشكيل كشورهاي تازه‌تأسيسِ تركيه و عراق و سوريه وضع به گونه‌ئي ديگر پيش رفت، و يك بخش ازآن ضميمه‌ي تركيه، بخش ديگر ضميمه‌ي عراق و بخش سومش ضميمه‌ي سوريه كرده شد. ولي اقوام ترك و عرب در آذربايجان و خوزستان هيچگاه يك ملت جدا از ملت ايران نبوده‌اند تا امروز بتوانند از «مسئله‌ي ملي» ويژه‌ي خودشان دم بزنند؛ بلكه اقوامي هستند كه در زمانهائي كه در صفحاتِ نوشته‌ي تاريخ ثبت است سرزمين سابقشان را رها كرده به درون ايران مهاجرت كرده اسكان يافته‌ در ملت ايران ادغام شده بخشي از ملت ايران گرديده‌اند، و ازاين‌جهت حقِ مالكيتِ مشاع در كشور ايران يافته‌اند. هم از اين‌جهت است كه ملت ايران هيچگاه به آنها حق نخواهد داد كه مناطق اسكانشان را ملك قومي خودشان بشمارند. البته موضوع تساوي كامل حقوقِ شهروندي همه‌ي مردم ايران يك موضوع جداگانه است كه با كل حركتِ دموكراسي‌خواهي در ايران در ارتباط است، و تلاش براي احقاقِ آن وظيفه‌ي مبرمِ همه‌ي آزادانديشان و بخردانِ ايراني است كه سربلندي ملت و رشد و پيشرفت و شكوه كشور را آرزومندند؛ ولي نمي‌شود نام مسئله‌ي ملي ويژه‌ي بخش مشخصي از ملتِ ايران به آن داد و آن‌را به ابزاري براي پاره‌پاره كردنِ كشور تبديل كرد.

منبع : سايت ايران امروز

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:27  توسط ماه  |